arrowصفحه اصلي arrow خورشیدهای فروزان arrow حضرت آیت الله شهید دستغیب arrow عاشق و شیفته حق
چاپ ايميل

عاشق و شيفته حق

 

 

مقاله حاضر، از دست نوشته هاي استاد معظم جناب آقاي حاج كريم محمودحقيقي است:

حضرت ختمي مرتبت محمد مصطفي(ص) مي فرمايند:

«اَفضَلُ الناس مَن عَشقَ العبادةَ فعانَقَها بِقَلبه و باشَرَها بِجَسدِه و تَفَرَّغَ لها فهو لايُبالي علي ما أَصبَح مِن الدنيا علي عُسر أم علي يُسر». (اصول كافي ، ج 3)

 (بهترين مردم كسي است كه عاشق عبادت است، آن را در آغوش مي كشد، از دل دوست مي دارد، با تنش به آن در مي آميزد،  خود را براي انجام آن فارغ مي سازد، هم اوست كه باك ندارد دنيايش به سختي و يا آساني بگذرد).

مصداقي براي اين حديث چون او كمتر ديدم؛ عبادت وسيله لقاء الله است؛ مگر مي شود كسي عاشق وسيله باشد و عاشق لقاء نباشد؟ پس چه بهتر كه عاشق و شيفته حقّش بخوانم.

آنچه از ما شنيده اي هم ز خدا شنيده اي

چون همه گفتگوي من هست ز گفتگوي او

جام و سبوي او منم، غاليه بوي او منم

سوي من آي تا شوي جمله به رنگ و بوي او

 

هر وقت لب به سخن مي گشود جز از خدا در كامش نبود؛ بوي جدّش مي داد. نه سخنش كه حتّي، ديدارش، نه كتابهايش، كه حتّي نوارهايش آدمي را بركنده مي كرد. آرام مي خراميد و نظر از خاك برنمي داشت، خاكي بود و خاك نگر، از آ‹ روز كه دل بدو دادم ديگري شدم، گويي آيت اسم «مقلّب القلوب» بود.

جواني مي گفت: از خدا خبرم نبود، هرزه، لاابالي و غافل عمر مي گذرانيدم؛ شبي به دنبال زني بدكاره افتادم، با او وعده ملاقات گذاشتم، او مي رفت و مرا به دنبال خود مي خواند، اطراف آستان احمدي(حرم حضرت احمد بن موسي شاهچراغ)  بوديم و مسجد جامع گذرگاه بود، زن وارد مسجد جامع شد تا از آنجا عبور كند، اكنون نماز عشاء پايان يافته بود و شهيد دستغيب(ره)  روي منبر بود، يادم نمي رود كه مي فرمود: «أاليس اللهُ بكافٍ عبدَه» (آيا خدا بنده اش را كافي نيست؟) پاهايم لرزيد، در اين سخن ندانم چه جذبه بود، من قرآن را زياد شنيده بودم ولي از دهان او نه، سر جايم ميخكوب شدم، سنگفرش مسجد بود، روي سنگها نشستم، نمي دانم كه آن زن كجا رفت، حتما" مرا گم كرد، من نيز خود گم شدم، از كوي هرزگان، از كوي باده نوشان، از كوي زناكاران.

سالكان  پخته  و  مردان    مرد                        چون فرورفتند در ميدان درد

گم شدن اول قدم زان پس چه بود                  لاجرم ديگر قدم را كس نبود

 

گم شدگان بهترين پيدايانند و شهيد گمنام خونش رنگين تر است، دست و پا دادن مهم نيست، سر دادن مهم است، هر كس را با سر مي شناسند، آن كه سر داد با چه اش مي شناسيد؟

آفرين بر او كه اگر امام جمعه نبود، اگر اطرافيانش در گرداگرد او نبودند، جسد متلاشيش هرگز  نمي گفت من كيستم، تا خودش هم زنده بود «من» نمي گفت.

اگر قبول كنيم كه اسماء «تنزّل مِن السماء»، الحق كه اسمش الهام آسماني بر جانِ مادرش بود؛ حسين، بهتر از حسين براي او چه نامي شايسته بود؛ مگر جدش جز اين سرنوشت را داشت؟ شيفته و دلداده حسين(ع) بود، هر شب منبرش با نام حسين(ع)  پايان مي يافت، اشكش با اشك مستمعين در هم مي آميخت. بارها در منزلش شرفياب شده بودم، همان جا كه هميشه مي نشست، قابي بالاي سرش بود كه با خط درشت نوشته بود «يا حسين» ، اين سرنوشت را با سنخيتي كه با جدّش داشت هم او برايش ترسيم كرده بود.

مژده شهادت را سالها پيش از استادش آيت الله حاج آقا جواد انصاري _قدّس الله روحه_ شنيده بود؛ انتظار آن را از سالها پيش داشت.

عاشق طبيعت بود، برنامه سالهاي پيش از انقلاب: بعد از تهجد و نماز صبح، ذكر و پياده روي به سوي باغهاي قصرالدشت بود، بعضي روزها هنوز آفتاب طلوع نكرده بود، در كنار آب ركني بالاي خيابان قرآن مي ديدمش، باغبان باغ مرحوم سيد مرتضي كازروني از ارادتمندانش بود، بعضي صبحها صبحانه را در كنار جويبار اين باغ صرف مي كرد.

چند شب مهتابي از ماه مبارك رمضاني را فراموش نمي كنم كه مي فرمود: «سَرِ گردش كوهستان را دارم»؛ در خدمتش به كوهستانهاي بالاي قرآن مي رفتم، آنجا در يك سكوت ممتد ساعتها خاموش مي ماند، خاطرات انزواي حضرت محمد(ص) در غار حراء برايم تازگي مي يافت، وقتي نزديك سحر بازمي گشتيم عمامه را از سر بر مي داشت و كفشها را از پا مي كند، برهنه پاي تا دروازه اصفهان مي خراميد، مي فرمود: بنده ام، ميل دارم به شيوه بندگان راه روم.

هم او كه عاشق كوه و باغ  و طبيعت بود بعد از انقلاب هر چه پافشاري كردند تا مسكن ايشان را به محل بهتري منتقل كنند قبول نمي كرد، پس كوچه هاي پشت مدرسه خان، همان خانه قديمي فرسوده مسكنش بود، ياران پاسدار چندين بار توصيه كرده بودند كه آقا ما اين پشت بامها را نمي توانيم كنترل كنيم، و او هرگز نخواست كه از ميان كوچه نشينان مستضعف به جاي ديگر رود.

از كُرنش و خضوعي كه در برابرش مي نمودند بيزار بود. مسير مسجد تا منزلش راه بازار حاجي بود كه راهي تقريبا" مستقيم است، ولي او راه پشت كوچه ها كه بسا طول راهش دوبرابر بود انتخاب مي كرد، مي گفت:

«اين دكان دارها كه بر ميخيزند سلام مي كنند و بسا پايين آمده دست مي بوسند مرا از حال خود بدر مي آورد».

 از استماع نغمه هاي درون به غوغاي بيرون نمي پرداخت.

 

اوليا را در درون بس نغمه هاست             طالبان را زان حيات بي بهاست

مطربانشان در درون دف مي زنند             بحرها در شورشان كف مي زنند

نشنود اين نغمه ها را گوش حس            گوش حس زن نغمه ها باشد نجس

 

اين جايي نبود كه «آنجايي» بود، مُلكي نبود كه «ملكوتي» بود، دعوت و نداي امام خميني(ره) را از ديرباز لبّيك گفته بود؛ چرا كه نگويد چون هر دو از يك قماش بودند، قماشي نه در بازار بزازان، قماشي از تارهاي حله هاي بهشتي، از پودهاي حرير و استبرق ملكوتيان. بسياري را يافتم كه با كلامش آسماني شدند، بهشتي شدند.

روزهاي اوايل انقلاب بود، يكي از طاغوتيان در زندان، بستگانش به من خبر دادند كه او در زندان آمفاكتوس كرده و كسي هم به دادش نرسيده، بنده كه بستگانش را خيلي ناراحت ديدم به خدمت شهيد دستغيب(ره)  رفتم، عرض كردم: اگر او اعدامي است كه بگذاريد بميرد، ولي اگر اعدامي نيست به يقين در زندان مي ميرد، دستور فرماييد او را به بيمارستان منتقل كنند. ايشان دستور داد و او بعد از چندين روز كه در سي سي يو بود به زندان باز گشت و بعد از مدتي هم از زندان آزاد شد. روزي مرا گفت: خيلي دلم مي خواهد به خدمت آقاي دستغيب برسم چون اگر توصيه او نبود من حتما" مرده بودم، او بر من حق حيات دارد.

 گفتم: مانعي ندارد.

با او به خدمت حضرتش رفتيم، او دست بوسيد و تشكر كرد و گفت: آقا اگر به فريادم نرسيده بوديد حتما" در زندان مرده بودم!

آقا فرمود: «يكي از ياران امام صادق(ع)  مريض سخت بود، شبي به امام خبر دادند كه وي مرده است، صبحگاه براي تشييع جنازه به منزلش رفتند، ديدند مثل اينكه خبري نيست، وقتي در را باز كردند، بستگانش گفتند: آقا، به هوش آمده و حالش هم خوب است، تصور كرديم مرده است. امام به بالينش نشستند و فرمودند: تو بهتر مي شوي ولي تصور كن كه مرگت واقعيت داشت، آنجا رفتي، در قبر التماس كردي كه پروردگارا مرا به دنيا برگردان تا بقيه عمر به بندگي و عبادت تو پردازم، و خدا دعايت را مستجاب كرد؛ اين ايام را غنيمت بشمار».

اين قصه را شهيد دستغيب(ره) تمام كرد و به آن طاغوتي ِ چشم پر آب فرمود: «تو نيز».

هم او بعد از اين واقعه، واقعا" عوض شد، اكنون كه اين سطور را مي نگارم او از دنيا رفته است، ولي آنچه برايم گفته اند، در اين ايام كارش قضاي نماز و قرائت قرآن و اذكار توبه بود.

آنان كه خاك را كيميا كنند، بس كيمياگري ها كرده اند، شهيد دستغيب(ره) كارش كيمياگري بود، بگذاريد آنچه نشنيده ايد بنويسم، چه بسياري از اين سخنان را شيرازيان مي دانند.

خرداد سال 42 و سخنراني تند امام خميني و سخنرانيهاي شديد شهيد دستغيب(ره) حكومت را بي طاقت كرده بود، كه نيمه شبي به خانه ايشان ريختند و با كوفتن و زدن عده اي از يارانش ايشان را جلب و با يك هواپيماي ارتشي از شيراز بيرون بردند. با اطلاعي كه آقاي آيت الله انصاري(ره) راجع به شهادت ايشان در سنوات گذشته داده بودند، من آن شب خواب از چشمانم ربوده شده بود؛ قدم مي زدم به ستارگان آسمان مي نگريستم، گاه چشمانم از اشك پر آب مي شد، اواخر شب لحظه اي به خواب رفتم، در رؤيا ديدم پشت منزل ايشان در كوچه منبري زده اند، سيّدي جليل القدر كه او را نمي شناختم بر فراز منبر بود و انبوه مردم هم در كوچه نشسته بودند، آن سيد خطيب با آهنگي جانسوز اشعاري را مي خواند، آن اشعار برايم تازگي داشت، جانم را مي نواخت، با هيجاني شديد از خواب برخاستم، بيتي از آن در خاطرم مانده بود، ديدم وزن شعر با مثنوي مولوي مطابقت دارد، همان ساعت به كشف الابيات مثنوي مراجعه نمودم، عين آن اشعاري كه در رؤيا شنيده بودم آنجا يافتم، برايم مسلّم شد كه اين يك بشارت ملكوتي است، اميدم به بازگشت شهيد دستغيب(ره) زياد شد، نه تنها به سلامتي او بلكه به احياء ايده او ، به فعليت در آمدن خواسته هايش، مي دانم كه بسيار مايليد كه بدانيد آن نداي ملكوتي چه بود!

با خدا حافظي از محضرتان آن اشعار را تقديم مي دارم:

 

مصطفي را وعده داد الطاف حق                گر بميري تو نميرد اين سبق

من كتاب و معجزت را  رافعم                      بيش و كم كن را ز قرآن مانعم

كس نتاند بيش و كم كردن در او                  تو به از من حافظي ديگر مجو

رونقت را روز، روز افزون كنم                       نام تو بر زرّ و بر سكّه زنم

منبر و محراب سازم بهر تو                          در محبت قهر من شد قهر تو

من مناره پر كنم آفاق را                              كور گردانم دو چشم عاق را

چاكرانت شهرها گيرند و جاه                       دين تو گيرد ز ماهي تا به چاه

هست قرآن مر تو را همچون عصا               كفرها را در كشد چون اژدها

تو اگر در زير خاكي خفته اي                      چون عصايش دان تو آنچه گفته اي

بعد از سالها، طلوع خورشيد انقلاب، تعبير خوابم را روشن نمود؛ اين رؤيا را بازگو كردم تا جان عاشقان انقلاب را بنوازم و نزديك بودن سپيده اشراق مهدوي را نزديك دانند، انشاء الله.

 

 
< بعد
كليه حقوق نزد پايگاه اطلاع رساني دفتر حضرت آيت الله حاج سيدعلي محمد دستغيب محفوظ ميباشد.