نفس مطمئنّه

 

ولادت

 شهيد آيت‏اللَّه سيد عبدالحسين دستغيب در شب عاشوراى 1292 شمسى در شهر شيراز، در يك خانواده روحانى پاى به عرصه وجود گذاشت.اين تولّد مبارك در خانه‏اى محقّر در يكى از كوچه‏هاى قديمى شيراز، كنار بازار مرغ كه امروز «خيابان احمدى» ناميده مى‏شود، صورت گرفت، ولادت او در شب عاشورا سبب گرديد كه به «عبدالحسين» مسمّى شود و حياتش مصداق بارزى از نام شريفش گردد. پدرش سيد محمدتقى فرزند ميرزاهدايت‏اللَّه مرجع بزرگ فارس بود كه به هنگام تولّد فرزندش در كربلا بسر مى‏برد. شهيد دستغيب در سن 12 سالگى از نعمت داشتن پدر محروم گرديد واز همان تاريخ سرپرستى مادر، سه خواهر و دو برادر خويش را بعهده گرفت. خاندان دستغيب از خاندان‏هاى اصيل و شريف استان فارس و شيراز است كه سابقه‏اى 700 - 800 ساله دارد و از اين سلسله رجال، دانشمندان بزرگ ،ادباء و خطباى شايسته‏اى برخاسته‏اند. اين خاندان با 33 واسطه به حضرت امام سجّاد عليه الصّلوة و السّلام مى‏رسد.

 

 در عرصه تحصيل علم و معرفت

 در سالهاى كودكى، از بركت هوش سرشار و استعداد شكوفايى كه خداوند در ذاتش به وديعه نهاده بود، دروس مقدماتى را خواند و پس از اتمام دروس سطح، امامت جماعت مسجد باقرخان را عهده دار گرديد و پس از گذراندن سالها رنج و مشقت و فقر شديد مادّى، در سال 1314 به منظور ادامه تحصيلات راهى نجف اشرف شد.

 ايشان خود در اين باره مى‏گويد: «در زمان رضا خان قلدر ملعون ما را چند بار زندانى كرد و يك دفعه بناشان تبليغ بود. بعد فشار آوردند كه اصلاً بايد از روحانيت بيرون بروى و 24 ساعت مهلت دادند كه بنده اصلاً خلع لباس كنم و از روحانيت بيرون روم و مسجد و منبرى نباشم. به ناچار فرار كردم و رفتم نجف و اين هم به خواست خدا وسيله خيرى شد براى استفاده از محضر بزرگان».

 در آنجا از محضر اساتيدى چون مرحوم آيت‏اللَّه حاج شيخ محمّدكاظم شيرازى (رحمه اللَّه)(۱)، آيت‏اللَّه حاج سيد ابوالحسن موسوى اصفهانى  (رحمه اللَّه)(۲)، آيت‏اللَّه العظمى حاج سيد ميرزا آقا اصطهباناتى (قدّس سرّه)(۳) و آيت‏اللَّه حاج ميرزا على آقا قاضى طباطبايى (قدّس سرّه)(۴) كه

يكى از اعاظم اهل معرفت بود كسب فيض نمود و موفق به كسب درجه اجتهاد از مراجعى چون آيات عظام آقا ضياء عراقى (قدّس سرّه)(۵)، شيخ محمّد كاظم شيرازى (قدّس سرّه) و سيد ابوالحسن اصفهانى (قدّس سرّه) گرديد. شهيد دستغيب (قدّس سرّه) صاحب 8 اجازه اجتهاد بود.

 پس از مراجعت از نجف اشرف، ضمن اقامه نماز جماعت در مسجد جامع عتيق و تنوير افكار عموم، تدريس فقه و اصول را شروع كرد و خدمت فقيه و عارف نامى مرحوم آيت‏اللَّه حاج شيخ محمد جواد انصارى همدانى (قدّس سرّه) رسيد و رفاقت با حضرت آيت‏اللَّه نجابت (قدّس سرّه)  جملگى موجب آزادى از قيود عالم طبع گرديد و آرزويى جز تقرّب به ذات مقدّس پروردگار و وصال او باقى نگذاشت.

 

 بزرگ منشى و ساده زيستى

 شهيد دستغيب در خانه‏اى محقر و ساده كه بى‏شباهت به خانه اجداد طاهرينش نبود، زندگى را بسر مى‏برد و از هر گونه تجمّلات و مظاهر فريبنده دنيا پرهيز مى‏نمود. ارادت به اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام)، تقوى، زهد، صبر، اخلاق حسنه، قدرت بيان و قلم از صفات بارز وى بشمار مى‏رفت. خوراكش كمتر از يك چهارم نان جوين بود كه آن را با مقدارى پياز، نمك و گاه مختصرى پنير مى‏خورد و از خوردن گوشت پرهيز مى‏نمود؛ چنانكه رياضتهاى شرعى مداوم، مجاهدات و ترك شهوات او را ضعيف و رنجور ساخته بود. شبها را باعبادت و تهجّد به صبح مى‏رسانيدو بسيار روزه مى‏گرفت. عشق به روضه حضرت اباعبداللَّه (عليه السلام) ريشه در جانش داشت و شبهاى عاشورا لباس سياه عزا به تن مى‏كرد. غالباً اول وقت به نماز مى‏ايستاد و در آن هنگام گويى كه ديگر در اين دنيا نبود. اوقات ايشان يا به عبادت و تلاوت قرآن و ذكر مى‏گذشت و يا به نگارش و يا به كمك و همدردى با نيازمندان.

 به مردم علاقه زيادى داشت و سر و كار ايشان با افراد طبقه 3 جامعه بود كه همواره به يارى و حلّ مشكلات آنها مى‏شتافت. معمولاً خاموش بود و با دقّت به سخنان افراد گوش مى‏داد و سخنان درست آنها را مى‏پذيرفت. با دشمنانش نيز رفتارى شايسته داشت و به هيچكس اجازه نمى‏داد كه از مخالفين ايشان بدگويى كند. حتّى گاهى با تعريف از مخالفين خود، آنها را به شگفت مى‏انداخت.

 وى در محيط خانه منشأ خير و بركت بود. همسر ايشان در اين باره مى‏گويد: «در امور زندگى به من اختيار تام داده بودند. هر كارى كه انجام مى‏داديم، هيچ ايرادى نمى‏گرفتند چون مى‏دانستند كه راه ما راه خودشان و هدف ما يكى است. با بچه‏ها خيلى مهربان بودند. در اوقات فراغت در حياط با بچه‏ها قدم مى‏زدند و آنگونه كه بچه‏ها و نوه‏ها دلشان مى‏خواست، با آنها رفتار مى‏نمود. ايشان در كارهاى خانه هم علاوه بر كارهاى شخصى خود به ما كمك مى‏كردند... به كرّات مى‏گفتند: من اجازه امر كردن را به خودم نمى‏دهم. ايشان بسيار كم خوراك، دائم الوضو و اهل تهجّد و ذكر و دعا بودند».

 فرزند شهيد نيز در مورد نقش ارزنده پدرش در منزل چنين اظهار مى‏دارد: «... در ايام مريضى مرحوم والده، از بچه‏ها نگهدارى مى‏كردند. فراموش نمى‏كنم كه حتّى در نظافت بچه‏ها ابايى نداشتند يا حتى خودشان خانه را جارو مى‏كردند. او مانند جدّش رسول خدا بود؛ «اذا كان في بيته كان في محنة اهله».  يعنى آن هنگام كه در خانه بود، غمخوار اهل خانه بود.

 

 درياى فضيلت و كرامت

 فضائل اخلاقى آن شهيد سعيد زبانزد خاص و عام بود. حضرت آيت‏اللَّه نجابت (قدّس سرّه) از همسنگران قديمى وى مى‏فرمايد: «ملاقاتى با آيت‏اللَّه دستغيب (قدّس سرّه) نداشتم مگر آنكه ايشان در آن صحبت از خدا و معارف اهل بيت داشته باشند».

 عالم ربّانى و فقيه عاليقدر مرحوم حاج آقا شيخ محمد كاظم شيرازى به هنگام اعطاى اجتهاد به ايشان، در مورد وى مى‏نويسد: «او از هر اخلاق ناشايستى پاك است و به هر اخلاق شايسته‏اى آراسته است».

 حضرت امام امّت، خمينى كبير (قدّس سرّه) نيز با بياناتى روشن، اخلاق و خلقيات شهيد محراب را به تصوير مى‏كشد و او را «مربّى محرومان»، «هدايت كننده مردم»، «معلّمى بزرگ»، «عالمى عامل» و بالاتر از همه «متعهد به اسلام» و «شخصيتى ارزشمند» مى‏نامد.

 شهيد دستغيب به درجات والايى از معنويات دست يافته بود كه در سير وحدانيّت ربّ العالمين، كمتر كسى به اين مراحل مى‏رسد و پى به اين عوالم مى‏برد. از وى كه در تمام عمر، داراى نفسى مطمئن بود، كرامات زيادى نقل شده است. گاهى خبر از هنگام مرگ فردى مى‏داد، گاه كودك محتضرى را به اذن خدا زنده نگاه مى‏داشت و گاه با عملى كه حاكى از اشراف خود نسبت به واقعه ناگفتنى بود، موجب شگفتى مى‏گرديد: روزى شخصى دست دو فرزندش را گرفته و از شهرستان بوشهر جهت زيارت آقا رفته و در بيان علت اين ملاقات چنين اظهار داشته بود: «چند روزى است يكى از فرزندانم سخت مريض شده است و پزشكان گفته‏اند بايد در شيراز بچه‏ات را معالجه كنى. من هم از لحاظ مالى تنگدست بودم. به حضرت ولى عصر(عج) متوسّل شدم و پس از گريه و زارى فراوان در حال خواب و بيدارى به من گفتند ناراحت نباش. به شيراز برو، نماينده من آقاى دستغيب در آنجاست. حاجت تو را برآورده مى‏كند». بعد آن شخص خدمت آقا رسيد و ايشان بدون هيچ مقدمه‏اى فرموده بود: «ناراحت نباش كه خودم وجه بيمارستان فرزندت را فراهم مى‏كنم».

 

ارائه طريق و استمرار رسالت پيامبران

 از ديگر خصوصيات ارزنده اين شهيد والامقام، برگزارى مراسم هفتگى دعاى كميل و هدايت و ارشاد مردم بود كه در آن هنگام كم نظير مى‏نمود. بيان شيوا و نفوذ كلام ايشان گمراهان بسيارى را براه مى‏آورد و موجب توبه گنهكاران زيادى شد. در حقيقت، در دوران طاغوت عليرغم فشار و تباهى عالمگير دستگاه حاكم، مجالس دعاى كميل او اثرى شبيه تأثير صحيفه سجاديّه و مبارزه منفى ائمه اطهار (عليهم السلام) داشت.

 پس از پيروزى انقلاب اسلامى نيز با آنكه نمايندگى مردم فارس و امامت جمعه شهر شيراز را برعهده داشت، بيشتر به ارشاد مردم همّت ميگمارد تا انجام امور دولتى. ايشان به دولت اسلامى ارج مى‏نهاد و در امور مربوط به اداره استان و يا شهر دخالتى نمى‏كرد. معتقد بود كه اگر دخالتهايى صورت گيرد، هرج و مرج بوجود خواهد آمد. مى‏فرمود مسئولين دولتى بايد وظائف قانونى خود را انجام دهند و ما هم ارشاد و هدايت و اصلاح و تربيت اخلاقى مردم را بعهده داشته باشيم كه رسالت پيامبران است و موجب مى‏شود كار دولت را به صلاح و فلاح برساند و گرنه دوگانگى در اداره امور موجب بيگانگى مردم از حكومت و اسلام خواهد شد و تشتّت و تفرقه و جدايى و طرح مسائلى كه به سود انقلاب نخواهد بود، در پى خواهد داشت.

 

 جنگ تحميلى در آينه قلب شهيد

 با شروع تجاوز دشمن به ميهن اسلامى، او با بيانات بسيار رسا جوانها را تشويق به شركت در جبهه‏ها مى‏كرد و در بسيج نيروهاى خالص به جبهه و تأمين امكانات و تداركات براى رزمندگان تلاش مستمر و پيگير داشت. گاه مى‏فرمود: «اگر مؤمن واقعى مى‏خواهيد پيدا كنيد به رزمندگان ما نگاه كنيد كه اگر به زبان اظهار ايمان مى‏كنند، در عمل هم نشان مى‏دهند كه غير خدا را فداى خدا مى‏كنند» و گاهى از آنها تعبير به «انصار اللَّه» مى‏نمود. در يكى از خطبه‏هاى نماز جمعه، وى جبهه‏هاى نبرد را نمونه جنگ‏هاى صدر اسلام ذكر نمود و جنگ تحميلى دولت بعث عراق عليه ايران را وسيله‏اى براى آشكار شدن انسانيت افراد و صبر و تحمل و بردبارى و شهامت آنهإ؛ك‏ك ناميد. با فرارسيدن موسم حج اطلاعيه زير از سوى ايشان صادر گرديد:

«مردم متدين و شريف استان فارس با توجه به وضع حساس فعلى مملكت و تجاوز ناجوانمردانه عراق به كشور اسلامى ما سزاوار است از رفتن به حج صرف نظر كرده و با حضور يكپارچه خود در صحنه مبارزه، كمكهاى لازم را به ارتش نيرومند و عاليقدر جمهورى اسلامى ايران برسانيد. ما فعلاً در حال مبارزه با كفر هستيم و اين مصداق واقعى جهاد در راه خداست كه صراحتاً قرآن مجيد او را والا و برتر از هر عمل ديگر ذكر كرده و بدانيد كه انشاءاللَّه به ثواب حج هم خواهيد رسيد... ضمناً از رؤساى كاروانهاى محترم تقاضا مى‏شود در صورت امكان وسائلى را كه براى سفر حج آماده كرده بودند، در اختيار برادران و خواهران خود كه زير فشار ظالمانه عمّال بعث عراق قرار گرفته‏اند، بگذارند... »

 شهيد دستغيب (قدّس سرّه) همچنين با احساس مسئوليتى فوق العاده نسبت به چگونگى هدايت دفاع مقدس و لزوم مشاركت علماء خصوصاً حضرت آيت‏اللَّه خويى (قدّس سرّه) كه در عراق سكونت داشت، تلگرافى بدين مضمون خدمت ايشان ارسال نمود:

«نظر شريف مستحضر است در شرايط كنونى كه صدام خائن محارب با اسلام و مشغول كوبيدن مساكن و كشتار مردم بى دفاع مسلمان ايران است و از راه تزوير خود را مسلمان و حامى اسلام معرفى مى‏نمايد، واجب است ملّت شريف و ارتش مسلمان عراق را آگاه فرماييد كه وظيفه شرعى ايشان جهاد در راه اسلام و مخالفت با صدام بوده و لازم است ارتش عراق به ارتش جمهورى اسلامى ملحق گردد تا به خواست خداوند حكومت اسلامى در عراق به رهبرى حضرت امام خمينى (قدّس سرّه) مستقر گردد».

 

 دستغيب صد پاره شد ديگر نمى‏آيد

 مجلس يادبود شهداى فتح بستان بود كه شهيد دستغيب با بيان آنكه «اين بدنهاى ما جيفه است، همه خواهند مرد و مرگ حق است چه بهتر كه در بستر نميريم»، آرزوى قلبى خود در پيوستن به خيل شهدا را آشكار نمود. از بركت مدارج معنوى بود كه آن شهيد از راه مكاشفه درون و الهامات غيبى، قبل از شهادت از اين امر آگاهى يافت. نقل كرده‏اند كه قبل از شهادت ايشان كسى خواب ديده بود كه محلّى آتش گرفته است و دود حلقه حلقه به آسمان مى‏رود، آقا هم همراه دود بالا مى‏روند و در آسمان مى‏نويسند: «لا اله الاّ اللَّه». وقتيكه به ايشان توصيه كرده بودند كه بيشتر مواظب خودشان باشند، اظهار داشته بود: «شهادت افتخار ما است، مگر شما حسوديتان مى‏شود كه من به مقامى برسم، افتخارى نصيبم بشود».

 دختر شهيد محراب نيز درباره اطلاع از حادثه‏اى كه در شرف وقوع بود، چنين مى‏گويد، «من شب قبل از حادثه خواب ديده بودم كه مادر مرحومم به همراه برادرم در «شاهچراغ» با شادى بسيار از مردم پذيرايى مى‏كنند و در ضمن صحن شاهچراغ را هم سياه گرفته‏اند. از مادر مرحومم پرسيدم: «چه خبر است؟»ايشان گفتند: «به استقبال شهدا آمده‏ايم، امروز تشييع جنازه است».

 نيمه‏هاى شب يعنى ساعاتى قبل از روى دادن فاجعه ناگهان آقا از خواب بيدار شده، سراسيمه در بستر نشسته، دستها را بر پيشانى نهاده و مرتّب «لا حول و لا قوة الاّ باللَّه» را مى‏خواند. حالتش از يك خواب هولناك خبر مى‏دهد. او مى‏گويد كه امروز جز با اشاره سخن نمى‏گويم. ساعت 11/30 صبح جمعه 20 آذر ماه 1360 طبق معمول عازم ميعادگاه نماز جمعه مى‏شود. از پاسدار ايشان نقل است كه وى به هنگام خروج از خانه، لحظه‏اى مى‏ايستد، شالش را محكم مى‏كند و مى‏گويد: «لا حول و لا قوة الاّ باللَّه العلى العظيم. انّا للَّه و انّا اليه راجعون» بعد از پلّه‏ها پايين مى‏آيد و در حاليكه يك دست بر سينه دارد و با دست ديگر به سوى بالا اشاره مى‏كند، به راه مى‏افتد. لحظاتى بعد يك دختر 19 ساله از گروهك خائن منافقين با چند كيلو تى - ان - تى به بهانه داشتن نامه‏اى كه شخصاً بايد به دست آقا برساند، بطرف ايشان مى‏دود و سپس با يك انفجار مهيب، سيد عبدالحسين دستغيب (قدّس سرّه) همچون مولاى مظلوم خويش حضرت ابى‏عبداللَّه با بدن تكه تكه به لقاء اللَّه مى‏پيوندد. ديوارهاى كوچه، درهاى منازل، كف كوچه و پشت بام‏ها غرق در خون مى‏شود  شناسايى بيشتر اجساد غير ممكن مى‏گردد. از آن پس نمازگزاران ناله سر مى‏دهند كه «ديده‏ها بارد، سينه‏ها نالد، دستغيب صد پاره شد، ديگر نمى‏آيد».

 جسم شهيد، كفن پوش و به خاك سپرده شد، امّا مشاهده گرديد كه در خلعت ايشان يك كيسه اضافى هم وجود دارد. بامداد اربعين حسينى با هفتمين روز شهادت آن عزيز بود كه خبر آوردند علويه محترمه‏اى شب قبل مرحوم آقا را در خواب ديده كه فرموده‏اند: «من ناراحت هستم چون قطعاتى از بدن من لابلاى آجرهاى كوچه باقى مانده است. امروز آن را به من ملحق كنيد». جستجو آغاز گرديد و پس از تلاش فراوان مقدارى قطعات پوست و گوشت يافت شد. ساعت 10 همان شب تشييع دوم انجام گرفت و با جاى دادن پاره‏هاى بدن درون همان كسيه اضافى، پايين قبر راشكافتند و آن را به بدن مطهّر ملحق نمودند.

 مى‏بيند.

 حضرت امام خمينى (قدّس سرّه) پس از اطلاع از شهادت جانگداز اين اسوه اخلاق، طى پيامى چنين مى‏فرمايند:

 «بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم انّا للَّه و انّا اليه راجعون... شما فرضاً شهيد بهشتى را گناهكار بدانيد شهداى ديگر مثل شهيد مدنى (قدّس سرّه) و شهيد دستغيب (قدّس سرّه) كه جز تربيت محرومان و هدايت مردم گناهى نداشته با چه انگيزه شهيد مى‏كنيد... دست جنايتكار آمريكاييان يك شخصيت ارزشمند كه مربّى بزرگ و عالمى عامل كه گناهش فقط تعهد به اسلام بود، از دست ملّت ايران و اهالى محترم فارس گرفت و حوزه‏هاى علميه و اهالى ايران را به سوگ نشاند. حضرت حجةالاسلام و المسلمين شهيد حاج سيد عبدالحسين دستغيب را كه معلّم اخلاق و مهذّب نفوس و متعهد به اسلام و جمهورى اسلامى بود، با جمعى از همراهانشان به شهادت رساندند... آيا ما اين بزرگان علما و معلمان ارزشمند را براى جبران شكست آمريكا در منطقه و صدام آمريكايى در جبهه از دست مى‏دهيم؟ رحمت خداوند بر اين مجاهدان عظيم الشأن كه شهادتشان پيروزى اسلام را بيمه مى‏كند...«

 شهيد دستغيب (قدّس سرّه) با توصيه به تقواى الهى رخت ازجهان بر مى‏بندد و بدون شك رهروان نور هميشه به اين فراز از وصيت نامه وى تمسك خواهند جست:

 «وصيت مى‏كنم فرزندان خود را به تقوى و سعى در اينكه واجبى از آنها فوت نشود و مرتكب حرامى نشوند و در هر حال خدارا حاضر بدانند. دنيا رإ؛ك‏ك محل عبور و آخرت را محل قرار بدانند و اين ضعيف را از دعا فراموش ننمايند... ».

 

آخرین خاطره

حضرت آیت الله سید مهدی دستغیب اخوی شهید می فرمایند:

همان روزى كه اين بزرگوار به شهادت رسيدند يعنى بيستم آذر، يك ساعت قبل از شهادت در خدمتشان بودم، دو نفر از افراد سپاه هم آنجا بودند كه از جبهه برگشته بودند، مقدارى برايشان صحبت كردند و آن دو نفر كه رفتند به من فرمودند: نگاه كن، ما سالهاست داريم خون دل مى‏خوريم براى رسيدن به لقاء ربّ‏العالمين امّا اين جوانها به يك قدم، در اثر همّت والا و از خودگذشتگى كه دارند، مى‏روند و مى‏رسند، و ما همينطور مانده‏ايم تا عاقبت به كجا منتهى بشود، كه البته طولى نكشيد و شايد يك ساعت هم فاصله نشد كه خود اين بزرگوار هم به لقاء ربّ‏العالمين رسيد.

 

 

در صحنه سياست و مبارزه

 مبارزات سياسى اين شهيد بزرگوار از هنگامى شروع شد كه اساس دين را با روى كار آمدن رضاخان در خطر ديد. بنابراين در منابر و سخنرانيها مردم را از توطئه آگاه مى‏نمود؛ بويژه در مورد كشف حجاب كه از نخستين برنامه‏هاى ضد اسلامى و زمينه ساز نشر منكرات  مفاسد در سطح جامعه و در نهايت نفوذ و سلطه هرچه بيشتر اجانب و بيگانگان بر همه شئون ميهن اسلامى بود، به شدّت مخالفت مى‏كرد. هنگامى كه رضاخان بناى مخالفت با روحانيون را گذاشت، باز هم او در صف اوّل مبارزه قرار داشت. تفنگ بدستهاى رضاشاه مانع از منبر رفتن و سخنرانى وى مى‏شدند و به قول خود شهيد، كار اين مزاحمت‏ها و اخلالگرى‏ها به جايى رسيد كه او ناگريز بر روى زمين مى‏نشست و مردم را موعظه مى‏كرد. در جواب اعتراض مأمورين هم پاسخ مى‏داد: «مرا از منبر رفتن منع كرده‏اند، نه از سخن گفتن بر روى زمين».

 در اواخر سال 1341 كه با طرح لايحه انجمن‏هاى ايالتى و ولايتى، زمزمه مخالفت از قم به رهبرى امام امّت برخاست و نخستين اعلاميه رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامى از قم بدست شهيد دستغيب رسيد، صريحاً اعلام نمود: «كلاً و در بست در اختيار اسلام هستم». از آن به بعد لحظه‏اى آرام نگرفت و حركت خود را دقيقاً با كم و كيف حركت امام تنظيم نمود و از هرگونه تندروى و كند روى بشدّت پرهيز مى‏كرد. از آنجا كه همكارى ديگر علماء نيز ضرورى بود، ايشان به خانه فرد فرد علماء آن روز رفت و با هر زبان و برنامه‏اى كه بود، جز دو سه نفر بقيه را راضى به شركت در مجلس هفتگى عمومى در شبهاى جمعه در مركز مبارزات (مسجد جامع شيراز) نمود و با سخنرانى‏هاى افشاگرانه و آتشين خود مردم را روشن و آماده مبارزه با طاغوت مى‏نمود. نوار سخنرانى‏هاى ايشان در سطح كشور پخش مى‏گرديد و برخى از سخنرانيها بقدرى مؤثر و نافع بود كه به دستور حضرت امام تكثير و در سطح وسيعى توزيع مى‏شد. در اسناد ساواك آمده است كه ايشان پس از تصويب طرح شش ماده‏اى اظهار داشته: «امروز مى‏خواهم بگويم اسلام درخطر است. بى حرمتى به شما مى‏كنند. انتخابات زنان چه معنا دارد؟ ارمغانهايى كه اروپاييان براى ما آورده‏اند غير از بى عفتى و بى عصمتى چيز ديگرى نيست. خانمى كه هميشه جلوى ميز توالت است چطور مى‏تواند در انتخابات شركت كند؟! مگر مرد در ايران كم است يا قحط است كه بخواهند زن به مجلس شوراى ملّى ببرند؟ مى‏گويند «ارتجاع سياه»، «مُفت‏خورها». حلقومت گنديده باد. علماء جانشين پيغمبرند... مردم نگذاريد به علماء توهين كنند. آنها عمامه را سوزانده تا آثار پيغمبر را از بين ببرند. شما امروز دست هر روحانى و سيّدى را كه ديديد، ببوسيد. و اللَّه بوسيدن دست سيّد از بوسيدن ضريح شاهچراغ بهتر است. دست سيّدى را بوسيدن تجليل از علماء و تجليل از دين است. خُرد باد دهان كسى كه بگويد روحانى مُفت‏خوراست و خُرد باد قلم كسى كه بنويسد روحانى آماده‏خور است... علماء اسلام چشم مردم هستند. تا مى‏آييم درباره شاه و دولت صحبت كنيم ما را جلب مى‏كنند. مى‏گويند فلان كس كه پاى منبر نشسته بود جاسوس اطلاعات و سازمانهاى زهرمارى بود. اين جاسوسان پست‏ترين افراد اجتماع هستند. خداوند قسم خورده روز قيامت آنها را حلق آويز كند».

 شهيد دستغيب (قدّس سرّه) پيوسته بر دامنه مبارزاتش مى‏افزود تا آنجا كه به شهادت اسناد ساواك در تاريخ 42/1/1 اعلام مى‏دارد كه تا كنون دو بار از آيت‏اللَّه حكيم (رحمه اللَّه)[6] اجازه جهاد خواسته‏ام امّا جوابى نرسيده.

 است. همچنين در تاريخ 42/1/8 مأمورين اطلاعاتى گزارش مى‏دهند كه ايشان بر روى منبر افراد را تشويق و تحريك به جهاد و كفن پوشى مى‏نمايد و بالاخره در مورخه 42/1/10 سرلشكر پاكروان حكم تبعيد وى را صادر مى‏كند. اما از آنجا كه سياست حمايت از بى فرهنگيهاى بيگانگان كشور را بسوى نابودى مى‏كشانيد، ايشان عمدتاً با تكيه بر فرهنگ اسلامى به مبارزه عليه تهاجم فرهنگى اجنبى مى‏پرداخت. اسناد ساواك در اين زمينه چنين گزارش مى‏دهد: «... مدرسه منصوريه و مدرسه قوام و غيره، حكومت يا اوقاف درب آن را بسته و نمى‏گذارد طلبه ادامه درس بدهد. من دل پرخونى از دست اين فرهنگ وفرهنگيان دارم. شما را به خدا بگوييد چرا زنى كه دين ندارد و يا بهتر بگويم بهايى است، معلّم دينى يا تاريخ باشد؟ اين فرهنگ نيست، خانه فساد است. رئيس دانشگاه كه يهودى باشد و زنش بهايى، آيا اولاد شما ديندار مى‏شوند؟!... مى‏خواهند مملكت را بدست يهوديان بسپارند، چرا با تهديد و ارعاب حقايق را نگوييم؟ ما زنده باشيم و بگذاريم اسرائيل و جاسوسانش در فرهنگ كشور اسلامى حكومت كنند؟ نه، اين عملى نيست. ما مى‏جنگيم با آنها كه با مراجع تقليد جنگ دارند. ما در جنگ هستيم با مخالفين اسلام. ما طرف هستيم با هيئت حاكمه فاسد كه دارد كمك مى‏كند به بهاييهايى كه دشمن دين و استقلال مملكت مى‏باشند. اينها جاسوسانى هستند كه در بلاد مسلمان پراكنده كرده‏اند و كتاب‏هاى آنها را در بين مسلمين پراكنده نموده‏اند. تمام پستهاى حساس مملكت را بدست آنها داده‏اند. شما هم مى‏گوييد مسلمانيم و هم كمك به آنها مى‏كنيد كه دوهزار نفر آنها بروند لندن و عليه مسلمانان و علماء جلسه بگيرند. همه دلشان از دست شما هيئت حاكمه فاسد خون است».

 پس از دستگيرى حضرت امام (قدّس سرّه) در 15 خرداد 1342، شب هنگام مأمورين شاه و رنجرهاى مخصوص گارد، از تهران به شيراز آمده و به خانه ايشان حمله كردند. ساعت حدود 3 بعد از نيمه شب بود و جمعيت مردم كه احتمال چنين يورش وحشيانه‏اى را مى‏دادند از سر شب در منزل و كوچه و مسجد مجاور مانده بودند و در برابر يورش مأمورين مقاومت نمودند و عدّه‏اى نيز ايشان را به منزل همسايه بردند. مأمورين با شكستن شيشه‏ها و در و پنجره، به ضرب و شتم مردم بى دفاع حتّى زنها و كودكان پرداختند و عدّه زيادى را مجروح كردند. خانم‏ها را به سختى كتك زده بودند، بطورى كه جاى ضرباتشان حتّى پس از گذشت 15 سال هنوز بر بدن علويه خانم خواهر شهيد باقى بود. پس از گذشتن دو روز و تعطيل عمومى شيراز و كشتار عده‏اى از آن جمله همشيره زاده ايشان شهيد خليل دستغيب و بازداشت حدود 500 نفر از وابستگان و ارادتمندان معظم له توسط فرماندارى نظامى، ايشان به مقامات دولتى پيغام فرستادند كه اگر بخاطر دست يافتن به من مردم را اينطور اذيت مى‏كنيد، من حاضرم به دو شرط خود را معرفى نمايم. اول اينكه همه كسانى كه زندانى شده‏اند، آزاد شوند و دوم اينكه حاضر به تهران رفتن و محاكمه شدن نيستم. پاسخ دادند هر دو شرط را مى‏پذيريم ولى چون شخص شاه مكرّر دستور داده و بازخواست نموده، چاره‏اى از تهران رفتن نيست ولى به خاطر راحتى، شما را با هواپيما مى‏فرستيم. سپس استاندار وقت به اتفاق رييس ساواك به خدمت ايشان رفتند و نامبرده را با يك فروند هواپيماى اختصاصى به تهران اعزام و مستقيماً روانه زندان عشرت آباد كردند. در سال 1343 نيز يكبار ديگر مزدوران رژيم مانند دفعه قبل نيمه شب به منزل ايشان ريختند و باز مستقيماً او را به تهران و زندان «قزل‏قلعه» منتقل كردند كه پس از آزادى مدّت 3 روز ميهمان حضرت امام خمينى (قدّس سرّه) بود.

 اين شخصيت بزرگوار در حركت دادن به مبارزات مردم مسلمان فارس عليه رژيم مزدور شاه نقش بسيار مهم و مؤثرى داشت. افشاگريهاى بى پرواى او در مورد جشن هنر فسادانگيز شيراز، حركتهاى اسلامى مردم فارس را عمق بيشترى مى‏بخشيد و سخنرانى‏ها و حضورش در تظاهرات و راهپيمايى‏ها و مبارزات امت مسلمان منطقه، پشتوانه محكمى براى مردم ستمديده بود. يكى از اين اقدامات، ابراز مخالفت شديد با برنامه جشن هنر شيراز در سال 1356 بود. برنامه ساليانه جشن هنر توسط دربار در شهر شيراز تشكيل مى‏شد و با صرف بودجه‏اى هنگفت گروهى از خارجيان نيز در آن شركت مى‏نمودند و انواع فحشاء را مرتكب مى‏شدند. در ماه مبارك رمضان نمايشنامه‏اى با عنوان «خوك - بچه - آتش» درست كردند كه ضمن آن رسماً عمل جنسى در ملاء عام انجام مى‏دادند و برنامه مزبور ده روز يا دو هفته ادامه داشت. فرداى نخستين روز پس از نماز عصر، چنان از اين برنامه انتقاد نمود كه مأمورها در بيرون شبستان ضبط صوتها را توقيف مى‏كردند و نوار آن را مى‏گرفتند. عصر همان روز از طرف مقامات دولتى پيغام فرستادند شما كوتاه بياييد و ما خودمان جلوگيرى مى‏كنيم، مبادا در شهر آشوب شود. امّا براى دوّمين روز نيز برنامه تكرار گرديد، لذا فرداى آن روز مجدداً با تهديد صريح و اتمام حجّت، سخنرانى مبسوطى بدين مضمون ايراد نمود: «اگر يكبار ديگر اين ماجرا تكرار شد، وظيفه مردم است خودشان بريزند و بساطشان را بهم بزنند. هرچه هم پيش آمد، به عهده دولت است و سببش را مأمورين فراهم كرده‏اند. از هم اكنون من مجرم را معرفى مى‏كنم. خود مقامات حكومتى مجرمند كه مردم را اينگونه تحريك مى‏كنند و باعث آشوب و ناامنى مى‏شوند». اما گزارشات ساواك هم در مورد بيانات ايشان بسيار جالب و خواندنى است: «يك چيزى شنيدم، جشن خوك، جشن خوك، عجب اسمى دارد. آنها كه به اينجا مى‏روند نر و ماده با هم از خوك پست ترند... زن و مرد هم مانند خوكها مى‏رقصند... آنهايى كه مى‏روند براى تماشاى آن، ميمون و خوك هستند... خدا لعنت كند كسانى رإ؛ك‏ك كه در اين جشن شركت مى‏كنند... مؤسس آنها هم خوك است. لعنت باد بر آنها، تا كى اين مملكت و اين جوانها را مى‏خواهيد گمراه كنيد و به دست استعمار بدهيد و منحرف كنيد... خدا لعنت كند افتتاح كننده جشن هنر را (جشن هنر شيراز توسط فرح پهلوى افتتاح شده بود) ». پس از اين بيانات آتشين، بسرعت شوراى امنيت استان تشكيل و برنامه جشن هنر شيراز فوراً تعطيل گرديد. در سال 1357 نيز ساواك با اذعان به وقاحت برنامه، اقدام به درج گزارشى به شرح زير در بولتن ويژه كرد: »برنامه جشن هنر شيراز نمايشنامه‏اى تحت عنوان »خوك - بچه - آتش« را به معرض نمايش در آورد كه صحنه‏هايى از آن برخلاف عفت عمومى بود. سيد عبدالحسين دستغيب كه از روحانيون افراطى طرفدار خمينى است، روز 37/4/11 در مجلسى كه با شركت قريب شش هزار نفر در مسجد جامع شهر شيراز برگزار شد، طى سخنانى كه جنبه تحريك‏آميز و خلاف مصالح مملكتى داشته از برنامه‏هاى جشن هنر شيراز انتقاد و اظهار نمود: براى سومين بار اخطار مى‏كنم كه امسال نبايد جشن هنر يا بى هنر در شيراز برگزار گردد. آنها مى‏خواهند بابرگزارى اين جشن مردم را از راه دين منحرف سازند«.

 در واقعه ديماه 1356، در برابر مقاله توهين‏آميزى كه نسبت به حضرت امام در روزنامه اطلاعات به چاپ رسيده بود، بشدّت به موضعگيرى پرداخت. در گزارشات مورخه 36/10/24 مأمورين ساواك، اظهارات ايشان بدين شرح درج گرديده است: «... خمينى مرجع عاليقدر چند ميليون شيعه مى‏باشد و چون روزنامه اطلاعات به وى تهمت‏هايى زده طبق قانون عاملين اين امر بايستى تحت تعقيب قرار گرفته و از يك تا سه سال زندانى شوند».

 در همان سال ايشان مدّتى در منزل خود در محاصره ساواك بسر برده و هنگام اوج‏گيرى مبارزات و پس از كشتار 5 رمضان در مسجد نو (شهداء) شيراز توسط رژيم سفّاك به مدت 2 هفته مسجد جامع، دژ استوار مبارزات تعطيل شد. با شروع حكومت نظامى و پس از حادثه خونين 17 شهريور 1357، مأمورين شبانه به منزل ايشان رفته و او را در حال بيمارى و تب بازداشت، ابتدا به كميته شهربانى و پس از آن به زندان اعزام كردند. امّا، پس از چند ماه زندانى و تبعيد، وى در ميان استقبال باشكوه مردم به شيراز بازگشت.

 شهيد والا مقام محراب در دوران تبعيد امام در نجف اشرف، چندين نوبت به ملاقات ايشان شتافت. اخبار ايران و مبارزات جارى را به عرض ايشان مى‏رساند و با كسب رهنمودهاى ارزشمند امام به ايران مراجعت مى‏نمود. وجود شهيد دستغيب هميشه منشأ خير و بركت بود. آقاى هاشمى رفسنجانى در اين مورد مى‏گويد: «در غياب امام كه دسترسى گاهى به امام مشكل بود مشورت مى‏كرديم بعضى مسائل را در داخل با آقايان. يكى از شخصيت‏هايى كه هميشه مورد مشورت بود و نظراتش هم هميشه مفيد بود براى ما ايشان (شهيد دستغيب) بودند ».

 حضرت آيت‏اللَّه دستغيب (قدّس سرّه) جهت روشن كردن افكار مردم به شهرهاى مختلف از جمله فسا، مرودشت، كوار، داراب، فيروزآباد، اصطهبانات، نى ريز، سروستان، اقليد، آباده و... مسافرت مى‏نمود و موجب تحولات عظيم در اجتماعات مردمى مى‏گرديد.

 يكى از زيباترين حركتهاى با عظمت ايشان در سال 1357 كه موجب رعب و وحشت رژيم سر سپرده گرديد، بدين شرح در گزارش 57/10/10 ساواك منعكس گرديده است: «برابر اطلاع واصله: مورخه 57/9/26 آيت‏اللَّه دستغيب (قدّس سرّه) در بيمارستان نمازى شيراز اظهار نمود كه از تاريخ فوق حكومت نظامى اسلامى است و ظرف 48 ساعت حكومت نظامى اسلامى، هيچكس جهت دادخواست و يا رسيدگى به كارهاى خود به ادارات مراجعه نكند. به خود من مراجعه كنيد تا مشكلتان را حل كنم ».

 با اوج‏گيرى انقلاب اسلامى و نزديك شدن لحظه پيروزى نهايى، در 22 بهمن 57 ايشان با رئيس شهربانى تماس گرفت و به او فرمود كه خود را تسليم كند و به فكر جان خود و مردم باشد و چون سقوط نزديك است خود و ديگران را به كشتن ندهد. البته يگانهاى ارتش و مخصوصاً ژاندارمرى يكى پس از ديگرى تسليم شدند. با اينكه هنوز پيروزى انقلاب نشده بود، امّا منزل آن شهيد بزرگوار از سران نظامى و درجه داران و افسران مرتباً پر و خالى مى‏شد.

 التفات به ارتش و سپاه پاسداران و سركشى به سربازخانه‏ها و صحبت با افراد، همچنين شركت در مراسم صبحگاهى شهربانى و همگامى با قواى انتظامى و نظامى در اوايل پيروزى انقلاب، موجب گرديد كه ارتش در منطقه فارس بزودى انسجام خود را بازيابد.

 

 خاطراتى از زندان شهيد از زبان فرزند ايشان

 خوب به خاطر دارم چهارمين روزى بود كه در سلّول انفرادى عشرت‏آباد با حالت زار و نزار افتاده بودم، چشم راستم از آماس و برآمدگى صورت پوشيده شده و سياه كرده بود و از درد كمر و دندان و استخوان گونه و پا سخت در زحمت بودم. ناگهان صداى سرفه آشنايى توجّهم را جلب كرد و با تكرار آن يقين كردم پدرم را نيز آورده‏اند. فرداى آن روز مأمور ما عوض شد؛ مأمور جديد نزد من آمد و آهسته گفت: آقايى با اين خصوصيّات به شما سلام رسانده و پيغام داده است كه ناراحت نباش؛ من هم در كنار شما و نزديك شما هستم.

 پس از چند روز كه همه زندانيان را از سلّول انفرادى در يك جا جمع كردند، آن وقت جريانات شيراز را برايم تعريف فرمود و مخصوصاً خدا را شكر مى‏كرد كه مرا به آن حال مى‏ديد چون مى‏فرمود اين طور كه به من گزارش دادند خيال نمى‏كردم از آن ضربات جان به در برده باشى.

 پس از آزادى از زندان تا سه ماه ديگر تبعيد بوديم؛ در مراجعت به شيراز فراموش نمى‏كنم مردم تا آباده به استقبال آمده بودند. در تمام شهرهاى مسير راه چه غوغايى بر پا بود و مردم با چه شور و هيجان استقبال مى‏نمودند. هنگام ظهر كه به مرودشت رسيديم، سيل ماشين از شيراز خيابانهاى مرودشت را فراگرفته بود و هنگام حركت به گفته بعضى از مطّليعن از مرودشت تا زرقان ماشينها متّصل بودند.

 

 خاطره‏اى از دوران سكوت و اختناق

 با تبعيد امام خمينى (قدّس سرّه)  به تركيه و سپس به عراق سكوت عميقى در اثر اختناق در ايران پيش آمد و جز چند مورد ايشان با مبارزه منفى و بى‏اعتنايى به مسؤولين مخالفت خودش را با رژيم ستم شاهى مى‏رسانيد.

 چند ماه پيش از شهادتش در يك مجلس خصوصى چنين تعريف فرمود: در سالهايى كه رژيم شاه در اوج قدرت و با ايجاد اختناق كاملاً صداها را گرفته و به اصطلاح نفس كش باقى نمانده بود توسّط يكى از بستگان براى يك نفر كه از تهران مى‏آمد وقت خصوصى براى ملاقات گرفته شد؛ من طرف را مى‏شناختم ولى نمى‏دانستم چه قصدى دارد همين قدر احتمال مى‏دادم چون فرزند يكى از علماى مشهور درگذشته است براى ديدار و تجديد عهد دوستى مى‏آيد و مدّتها بود او را نديده بودم؛ وارد شد (ايشان در آخر صحبتشان نامش را آوردند ولى افشاء نامش صلاح نيست) پس از مقدّماتى صريحاً گفت من مستقيماً از نزد شاه آمده‏ام و نظر شاه اين است كه فارس احتياج به يك نفر شريعتمدار دارد كه از نظر علم و عمل و تقوا شناخته شده باشد و موقعيّت اجتماعيش نيز مناسب باشد و كسى با صلاحيّت دارتر از شما نمى‏باشد لذا پيشنهاد مى‏شود كه شما رسماً به ميدان بياييد، حوزه علميّه تشكيل دهيد، مبلّغ مذهبى به اطراف بفرستيد هر مقدار پول هم لازم داشتيد بى‏حساب در اختيارتان گذاشته مى‏شود و به علاوه راديو و تلويزيون و مطبوعات در اختيارتان مى‏باشد، هرگونه تبليغى بخواهيد مى‏كنيد و مأمورين دولتى نيز در اجراى اوامرتان آماده‏اند.

 من عذر ضعف مزاج و بيمارى معده را بهانه كردم امّا پاسخ داد مهم نيست فقط شما موافقت بفرماييد بقيّه كارها را ديگران در زير اسم شما انجام مى‏دهند، اين بود كه ناچار شدم صريحاً نهيب دهم من اسلام اُموى را هرگز ترويج نمى‏كنم من شُرَيح قاضى نيستم كه دينم را به دنياى ديگران بفروشم من در جوانيم مشتاق مال و جاه و شهرت نبودم حالا كه موقع مردنم هست...

 وقتى كه اين پاسخ صريح را شنيد گفت پس خواهش ديگر دارم كه حتماً بايد بپذيريد و آن اين است كه تا وقتى شاه زنده است، اين مطلب نبايد فاش گردد.

 

ماجراى سال 57

وقتى كه دستور رسيد كه منزل شهيد آيت‏الّله دستغيب را محاصره بكنند و نگذارند كسى وارد بشود؛ دستور را هم بايد شب اجرا بكنند اتفاقاً آن روز مرحوم شهيد دستغيب منزل نبودند، بيرون بودند از كوچه مدرسه خان وارد مى‏شوند، مى‏خواهند تجديد وضو كنند. سفارش مى‏كنند كه ماشين سر كوچه ميدان مولا آن طرف خيابان زند باشد. ايشان به منزل مى‏آيند و تجديد وضو مى‏كنند و چند دقيقه معطل مى‏شوند و از منزل خارج مى‏گردند. از آن طرف مأمورين دخول ايشان را ديده بودند ولى خروجشان را متوجّه نشده بودند لذا گزارش مى‏دهند كه ايشان وارد شد. بلافاصله به اندازه يك لشكر حالا چه عرض كنم مى‏آيند اطراف منزل را مى‏گيرند؛ در مدرسه خان و پشت بام و آن طرف را اشغال مى‏كنند؛ حالا به خيال خودشان كه مرحوم والد در منزل است. يكى دو روز مى‏گذرد؛ سه روز مى‏گذرد مى‏بينند خبرى نشد. هيچ مهم نبود مسئله، بعد كم‏كم منتشر مى‏شود كه اينها خانه خالى را محاصره كرده‏اند و برايشان واقعاً خيلى افتضاح بود؛ لذا واقعاً مدمّغ شده بودند كه چه كنند. خوب با بنده هم تماس تلفنى داشتند.

 چند روزى گذشت خدمت مرحوم آيت‏الّله نجابت رسيدم؛ ايشان فرمود: غايب بودن آقاى دستغيب به هيچ وجهى صلاح نيست؛ بلكه به خيالشان ايشان فرار كرده است و انعكاسش اصلاً درست نيست.با اين كه ايشان اصلاً فرار نكرده بود؛ عرض كردم بنده خودم بودم در ماجرا، لذا بلافاصله بعد از اين كه شنيدم منزل محاصره شده آمدم منزل ايشان و از قضيه با خبر شدم كه آقا از اين طرف آمده و از آن طرف رفته و اينها متوجّه نبودند و منزل را محاصره كردند. خوب، آوردن آقا هم كار آسانى نبود مع الوصف برنامه را اين جور قرار داديم كه روز چهارشنبه مرحوم والد بيايند مرودشت، بنده هم رفتم شب آنجا و با ايشان برنامه را هماهنگ كرديم؛ به قسمى كه با اتفاق رفقاى ديگر مخصوصاً عموى بزرگوار، كه فردا عصر مرحوم ابوى بيايد در مسجد آماده باشد موقع نماز برود محراب حالا اينها درب منزل را محاصره كرده‏اند. برنامه بسيار خوب پياده شد آقا از زير قرآن (دروازه قرآن) تا بيايند در مسجد جامع آن هم روز روشن، توجه بكنيد آن هم نه اين كه ايشان بخواهد پنهان شود، در ماشين راحت نشسته مثل اين كه همه مأمورين كور شدند و اصلاً متوجّه نشدند.

 اين عجب هست يا نه؟ گاهى فكرش را كرده‏ايد؟ وقتى كه ايشان در شبستان بود رفقا به من خبر دادند كه بله الآن آقا هستند؛ بنده هم از درب ديگر رفتم خدمت ايشان و اذان نماز را گفتند و حالا خيال مى‏كردند بنده مى‏خواهم اقامه نماز كنم. البته از قبل سفارش كرده بوديم جمعيّت هم آمده بود كه يك مرتبه مرحوم شهيد دستغيب آمد در محراب و روى جا نماز قرار گرفت و بعد از نماز هم بلافاصله رفت روى منبر و شروع كرد به صحبت و داد و قالى كه بايد بكند؛ حرفهايى كه بايد بزند و بقدرى اينها مدمّغ شده بودند و بقدرى اين مسئله صلاح بود؛ زيرا تبليغات سوئى مى‏خواستند راه بيندازند كه ايشان فرار كرده و حال آن كه اصلاً نقل فرار نبود.

 مع الوصف با تمهيدى كه مرحوم آيت‏الّله نجابت فرمود و خداى تعالى لطف كرد و واقعاً مى‏شود گفت مأمورين كور شدند؛ خيلى عجيب است واقعاً، آدم حسابش مى‏كند به حساب چه بگذارد؟ در هر حال بزرگوارى بود كه شناخته نشد؛ يعنى از جهت علمى كم‏نظير بود و در مدارج بسيار بالا از علميت قرار داشت؛ در آن هيچ شكى نيست؛ 18 سال در نجف اشرف به تدرّس و تدريس اشتغال داشت؛ اساتيد بزرگوار داشت مانند مرحوم آيت‏الّله آقا ميرزا عبد الهادى شيرازى مثل مرحوم آيت‏الّله خويى كه نزد آنان تلمّذ كرده بود و به ايشان اعتناء داشتند نه به عنوان يك طلبه بسيار فاضل؛ يعنى واقعاً در حد مرجعيت بود.

 

وداد حضرت آیت الله نجابت با شهید دستغیب

حضرت آیت الله سید محمد هاشم دستغیب فرزند شهید در رابطه با رفاقت شهید با حضرت آیت الله العظمی شیخ حسنعلی نجابت (رحمهما الله) می فرمایند: من حدود ده دوازده ساله بودم كه تازه يشان از نجف برگشته بودند و با مرحوم والد خوب دوستى صميمى داشتند؛ مرحوم آيت‏اللّه دستغيب مسافرت تشريف برده بود. ايشان هر روز و بعضى روزها دو مرتبه صبح و عصر مى‏آمدند درب منزل، در مى‏زدند. بنده يا مادرم به در منزل مى‏رفتيم؛ ايشان احوال مى‏پرسيد: حالتان چطور است؟ احتياجى نداريد؟ خوب اين برنامه مرتب ايشان بود تا وقتى كه سفر والد طول كشيد. ايشان مقدارى خرجى گذاشته بودند؛ مرحومه والده ما به فكر افتاد دارد خرجى ته مى‏كشد ولو هنوز موجود است ولى اگر وضع به اين منوال پيش رود به زحمت مى‏افتيم. به من گفت: امروز كه آقاى نجابت تشريف آورد بگو اگر وجهى باشد، بد نيست و اشاره‏اى بكن. گفتم: بسيار خوب؛ تا مرحوم آيت‏الّله نجابت دم درب سئوال فرمود: كارى، چيزى، پولى نمى‏خواهيد؟ گفتم: چرا اگر باشد بد نيست. ايشان يك مرتبه گفت:، چشم، چشم، چشم و اصلاً معطل نشد با حالت دويدن به سرعت رفت؛ چند دقيقه بعدش برگشت با يك بسته اسكناس، 5 تومانى بود آن وقتها، خيلى مبلغ زيادى بود حالا مبلغش دقيقاً چقدر بود يادم نيست ولى مى‏دانم براى آن وقت واقعاً مبلغ قابل توجهى بود؛ در هر حال فوراً به فاصله چند دقيقه پول را داد و فرمود: اگر باز هم كم آمد، تذكر بدهيد. گفتم: چشم آقا.

 بعد كه مرحوم والد از مسافرت برگشت معلوم شد ايشان خود آه در بساط نداشته‏اند؛ مع الوصف فوراً رفته بودند از يكى از كسبه بازار كه آشنا بود قرض گرفته بودند به عهده خودشان و فوراً آوردند كه مبادا خانواده اهل بيت رفيقش در زحمت باشد. اين نمونه كوچكى از فعاليت آن بزرگوار كه درس عملى براى ديگران بود.

 مورد دوم هم شايد در مجلس باشند بعضى از آقايان كه سال 1327 يا 1328 دقيقاً يادم نيست كدام بود؛ سال انفجار انبار مهمات در پادگان خيابان هنگ شيراز بود. شب جمعه بود حدود سه ساعت از شب گذشته صداى انفجار يكى پس از ديگرى شنيده شد؛ وقتى مردم فهميدند انبار مهمات منفجر شده سر به صحرا گذاشته بودند و فرار مى‏كردند؛ در آن شدت ديديم در منزل را مى‏زنند يك مرتبه مرحوم آقاى نجابت تشريف آوردند، سئوال كردند وضعتان چطور است، حالتان چطور است؟ يك مقدارى با مرحوم والد صحبت كردند؛ بعداً خودشان براى بنده تعريف كردند و فرمودند در آن شرايط كه همه وحشت زده بودند من گفتم بايد به فكر رفيقم باشم؛ ببينم او در چه حال است وقتى آمدم ديدم او آرامش دارد و بحمداللّه نيازى نيست كه من باشم؛ مرحوم والد هم تسكين داشت مخصوصاً با آمدن ايشان سكون بيشترى پيدا كرد.

وقتى كه نداى «هل من ناصر» مرحوم حضرت امام (قدّس سره) برخاست با اين كه مرحوم والد (شهيد آيت‏الّله دستغيب) منزوى بود يعنى سرش به گريبان خودش بود؛ مع الوصف حضرت آيت‏اللّه نجابت ايشان را بقدرى تحريك كرد كه مرحوم والد برخاست و رفت منزل آقايان علماء در بعضى از آن خود من همراه ايشان بودم. عموى بزرگوار آيت‏الّله سيد محمد مهدى دستغيب (سلمه اللّه) توليت آستان احمدى و محمدى ايشان هم بودند. به هر وصفى بود فرمود بالاخره شما بياييد بنشينيد و كمك كنيد، مجلس آماده است (مقصود دعاى كميل شبهاى جمعه در مسجد جامع) تا جمعيّت شبهاى جمعه دعاى كميل مسجد جامع رنگ انقلابى به خودش بگيرد؛ شما بياييد حضور پيدا كنيد من حرف مى‏زنم؛ صدمه‏اى است، بلايى است براى من باشد. گرفتارى، زندان، تبعيد، كشتن براى من باشد؛ شما بياييد كمك بكنيد. بالاخره با هر زبانى بود كم و بيش، عمده آقايان را قانع كرد، كه مرحوم آيت‏الّله نجابت در آن شرايط مخصوصاً آن رفقاى خصوصى را كه داشتند وا مى‏داشتند چه ظهر، چه شب بيايند مسجد همراه مرحوم والد مخصوصاً در آن شرايط محافظت ايشان را تا آن مقدارى كه مى‏شود به عهده بگيرند.

 

داستان هایی شگفت‏تر از داستانهاى شگفت

 امّا شگفت‏تر از همه كراماتى كه در كتاب «داستانهاى شگفت » در مورد اولياء خدا نقل شده، حكايت زير است كه توسط يكى از دوستان نزديك ايشان، آقاى سودبخش مشاهده گرديده است: «... شهيد بزرگوار حضرت آيت‏اللَّه دستغيب ((قدّس سرّه) بسيار مقيّد بودند نماز را اوّل وقت بخوانند حتّى در مسافرتهاو ساليان دراز كه خدمت آن بزرگوار بودم بندرت به ياد دارم كه سر وقت نماز نخوانده باشند. در يكى از مسافرتهاى عمره كه خدمت ايشان بوديم، بليط هواپيما يكسره براى جدّه فراهم نشد. بليط هواپيما از تهران به بيروت و از بيروت به جدّه تهيه شد. در فردوگاه بيروت بطور ترانزيت چند ساعت ما را نگاه داشتند و نزديكهاى مغرب بود كه هواپيما براى پرواز به جدّه آماده شد. حضرت آيت‏اللَّه شهيد دستغيب (قدّس سرّه)  خيلى سعى مى‏كردند اگر ميسّر باشد هواپيما تأخير كند تا بشود نماز را سر وقت خواند، ولى ميسّر نشد. وارد هواپيما شديم. در داخل هواپيما زياد معطّل شديم. ايشان خيلى ناراحت بودند كه نماز نخوانده‏اند. چند مرتبه خواستند پياده شوند، گفتند مسافرين همه سوارند، الآن حركت مى‏كنيم. بالاخره تأخير هواپيما به قدرى شد كه حساب كرديم وقتى به جدّه مى‏رسيم ممكن است وقت نماز گذشته باشد و نماز قضا گردد. حضرت آيت‏اللَّه دستغيب (قدّس سرّه)  با حالت پريشان و ناراحت گفتند: پياده شويم هرچند هواپيما برود و ما جا بمانيم، امّا درب هواپيما بسته بود. ايشان با حالت توجه مخصوص و سكوت چند دقيقه‏اى سرِ پا ايستاده بودند كه هواپيما براى حركت روشن شد. به مجرد روشن شدن هواپيما شعله‏هاى آتش از موتور آن نمايان گرديد. با عجله هواپيما را خاموش كردند و درب آن را باز كردند و از مسافرين خواستند كه هرچه زودتر پياده شوند. آيت‏اللَّه دستغيب (قدّس سرّه) با خوشحالى زائد الوصفى با دوستان پياده شدند و مرتب مى‏فرمودند: «نماز، نماز ». كاركنان هواپيما مى‏گفتند: حداقل 4 ساعت تأخير داريم تا هواپيما آماده حركت شود. به مجرّد رسيدن به سالن فرودگاه ايشان به نماز ايستادند. نماز مغرب و عشاء را با توجه و شكرگزارى خاص انجام دادند. سلام نماز را كه دادند، مأمورين گفتند: آقا سوار شويد كه نقص هواپيما برطرف شده و مى‏خواهيم حركت كنيم! »

 

 شهيد بزرگوار آيت‏اللَّه دستغيب (قدّس سرّه) ، در ميان مردم و با آنها زندگى مى‏كرد و اين امر را سعادتى انكارناپذير مى‏دانست. يكى از محافظين ايشان مى‏گويد: «روزهاى جمعه حدود ساعت 11/5 ظهر براى رفتن به نماز جمعه آماده مى‏شديم و هر چه اصرار مى‏كردم اجازه بدهند ماشين براى رفتن آماده كنيم، قبول نمى‏كردند و مى‏گفتند كه مى‏خواهم در اين كوچه‏ها در ميان مردم باشم تا اگر كسى سؤالى و يا گرفتارى داشته باشد و خجالت بكشد به منزل بيايد، به كارش رسيدگى كنم». با آنكه بارها از وى خواسته شده بود كه منزل خويش را از درون كوچه‏هاى پرپيچ و خم و قديمى شهر تغيير داده و به جايى رحل اقامت افكند كه حفاظت و حراست از ايشان امكان‏پذير باشد، نپذيرفت. او مى‏فرمود كه در بين مردم بوده‏ام و تا آخرين نفس هم بايد در بين اينان و با ايشان باشم و در سختى و شاديشان شريك و سهيم. بنابر اين در همان خانه ساده و بى آلايش سكونت نمود و در همان كوچه‏هاى پرپيچ و خم هم به شهادت رسيد. ماشين ضد گلوله و مسائلى از اين قبيل كه نگاه حسرت‏آميز مردم را بخود مى‏كشيد و آه و درد و رنج را از نهادها بر مى‏آورد، در زندگى وى راه نداشت. او معتقد بود كه تشريفات جدايى آفرين است و همه مصائب از جدايى است. درِ خانه ايشان به روى همه باز بود و به جوانان از هر طبقه و گروه عشق مى‏ورزيد و آنها را تكيه‏گاه واقعى و حقيقى حكومت و انقلاب مى‏دانست. درباره ايشان مى‏فرمود:

«عليك بالأحداث فانّهم أسرع الى كلّ خير».

 جوانان را دريابيد كه آنها بر پاكى و خير مشتاق‏ترند.

 

توکل

 جناب حجةالاسلام شيخ عيسى غلامى از طلّاب محترم شهيد آيت‏اللَّه دستغيب (قدّس سرّه)  چنين مى‏فرمايند:

 روز اوّل ماه كه خواستم شهريّه (حقّ ماهيانه طلاب) را بپردازم و تقريباً مبلغ زیادی مى‏شد، پولها را شمردم متوجّه شدم يازده هزار و پانصد تومان آن كم است و من در بازار افراد ثروتمند آشنا نداشتم و بنا هم نداشتم از كسى تقاضا نمايم؛ در اطاق تنها نشسته بودم عرض كردم خدايا خودت مى‏دانى بنا ندارم به سوى غير تو دست دراز كنم و حال هم اميد و اطمينانم به تو است.

 لحظاتى بيش نگذشت كه درب منزل را زدند يك نفر براى حساب وجوهاتش آمد و بيست هزار تومان مديون شد دست در جيبش كرد و مقدارى پول بيرون آورد و گفت آقا معذرت مى‏خواهم بيش از اين ميسّر نشد؛ وجه را شمردم يازده هزار و پانصد تومان بود مى‏فرمود بدانيد اگر براى خدا گام برداريد خداوند درهاى رزق و رحمتش را بر روى شما مى‏گشايد كه «و من يتّق اللَّه يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لايحتسب».

 

 شهيد محراب مورد نظر ولىّ عصر(عج) بود

 خاطره ديگرى كه دارم در رابطه اين شهيد بزرگوار با اولياء خداست. روزى بيرون حجره نشسته بودم، سيّدى بسيار موقّر و مؤدّب در حالى كه دست دو بچّه هفت، هشت ساله در دستهايش گرفته بود وارد شد. سلام كرد و پاسخ سلامش را داد. بعد از احوالپرسى معلوم شد از روستاهاى بوشهر مى‏باشد با همان لباس قديمى روستايى و در حالى كه مَلِكى به پا داشت گفت آمده‏ام كه خدمت حضرت آيت اللَّه دستغيب برسم؛ گفتم با ايشان چكار دارى؟

 اوّل كمى مكث نمود و جوابى نداد پس از چند دقيقه‏اى كه نشست، بنده به ايشان قول دادم كه همراهش به منزل آقا مى‏آيم با اصرار زياد بنده كه چه كار به ايشان داريد سيّد شروع به سخن كرد و گفت: چند روزى است كه يكى از فرزندانم سخت مريض شده و وضع زندگى من هم اينقدر وسعت نداشت كه بتوانم مداوايش كنم، به هر زحمتى بود او را به درمانگاه بوشهر بردم به من گفتند بايد هر چه زودتر بچّه را به شيراز براى جرّاحى ببرى. به روستايم برگشتم در فكر فرو رفتم كه با اين تنگى و فشار زندگى از كجا اين مبلغ وجه را فراهم نمايم.

 شب هنگام به حضرت ولىّ عصر (عليه السلام) متوسّل شدم پس از گريه زياد و ناله و الحاح، امام زمان فرمود (ترديد از بنده است كه امام زمان (عليه السلام) در خواب يا بيدارى به ايشان فرموده) فلانى هيچ ناراحتى به خودت راه نده، به شيراز برو آنجا نماينده ما آقاى دستغيب (با آن نشانه‏ها و علاماتى كه مى‏داد) حاجت تو را برآورده مى‏كند. بعد به طرف منزل آقا حركت كرديم اجازه شرفيابى خواستيم؛ تا وارد شديم حضرت آقا بلند شدند با اين سيّد روستايى احوالپرسى كردند و فرمودند بچّه‏ات را هم آورده‏اى؟ هيچ ناراحت نباش كه خودم وجه بيمارستان و عمل جرّاحى فرزندت را فراهم مى‏كنم. من از اينكه بى‏مقدّمه آقا اين طور با سيّد روستايى سخن فرمود يكّه خوردم و برايم خاطره‏اى شد و هميشه از فراق او مى‏سوزم و مى‏سازم.

 

 در همه حال به یاد دوستان بودند

 جناب حاج ماشااللَّه صدق‏آميز مشهور به حاج حقيقت چنين مى‏گويند:

 «چندى قبل طبق معمول روزانه وقتى خواستم از خدمت حضرت آقا مرخّص شوم و دست ايشان را بوسيدم، به من فرمود كربلايى محمّد كفّاش را مى‏شناسى؟ گفتم: آرى، دست زير پوستينى كه زير پايش بود كرد و دو قطعه اسكناس هزار تومانى بيرون آورد و به من داد و فرمود: از اين طرف كه مى‏روى اين را به او بده. من وجه را گرفتم و بيرون آمدم با خودم گفتم من كربلايى مزبور را مدّتها است نديدم حالا آدرسش را از چه كسى بپرسم كه ناگهان نرسيده به خيابان كربلايى محمّد كفّاش را پس از چند سال ديدم، خيلى پريشان بود سلام و احوالپرسى كردم پرسيدم تو را چه مى‏شود؟ گفت: چيزى نيست. گفتم: امانتى از طرف حضرت آقا نزد من دارى و بلافاصله دست در جيبم كردم و دو هزار تومان را به او دادم. با تعجّب پول را گرفت همانطور كه دستش روى پول بود، سر به آسمان بلند كرد و چند مرتبه الحمدللَّه گفت و بعد پرسيد تو را به خدا خود آقا اين پول را فرستاد؟ گفتم آرى سپس گفت پس برايت بگويم: ديروز به درب منزل آقا آمدم هرچه كردم شخصاً بگذارند آقا را ببينم پاسدارها نگذاشتند گفتند بگو چه كار دارى تا به آقا بگوييم ولى من كه نمى‏خواستم احدى از حالم آگاه شود هيچ نگفتم و برگشتم حتّى اسمم را هم به آنها نگفتم. امروز ديدم كارد به استخوانم رسيد، گفتم هر چه بادا باد، همسرم در حال وضع حمل است سخت گرفتارم باز مى‏روم شايد خدا فرج كند. اينجا رسيدم كه شما اين وجه را آورديد. به جدّش قسم من به كسى حالم را نگفته بودم امّا حضرت آقا اين طور دادرسى فرمود. من گفتم خدا كار همه را اصلاح مى‏فرمايد برو شكر خدا را كن كه برايت فرج كرد ».

 

 وجه ازدواج به اندازه لازم

 جناب حجّت‏الاسلام شيخ على شهابى يكى از شاگردان شهيد نقل مى‏كند:

 در عنفوان جوانى بودم حدود هجده، نوزده سال از عمرم سپرى شده بود و سخت مايل به ازدواج بودم و موردى نيز در نظر گرفته بودم و اشتياق فراوانى به اين كار داشتم لكن طلبه‏اى بودم با شهريّه مختصر چگونه مى‏توانستم خانه و اثاث لازم و وسيله ازدواج را فراهم كنم؟ راه به جايى نمى‏بردم چون تازه بر حضرت آيت‏اللَّه دستغيب وارد شده بودم و آشنايى هم با ايشان نداشتم جز ديدار عمومى كه با طلاب داشتند. با قرآن استخاره كردم كه نامه‏اى محرمانه بدون امضاء بنويسم شايد ايشان كمكى نمايد و ازدواج كنم.

 نامه را بدون اينكه نامم را بنويسم نوشتم و آن را پست كردم و نگران بودم كه چه مى‏شود، آيا وقتى به مدرسه تشريف آوردند در جمع طلاب اظهار مى‏كنند كه چه كسى نامه را نوشته است، باز هم شرم مانع مى‏شود كه اظهار كنم و آيت‏اللَّه اعتناء نمى‏فرمايند. در اين فكر بودم كه پس از چند روز در مدرسه وارد شد. به محض ورود نگاهى به بنده كرد؛ نگاهى همراه با محبّت و تبسّم ولى چيزى اظهار نفرمود و بنده هم اصلاً در فكر جريان نبودم كه ناگاه صدا زدند آقاى شهابى حاجتتان برآورده است بعداً به منزل بياييد.

 بنده مبهوت شده بودم كه چطور فهميده، من كه نامه‏ام امضاء نداشت! من كه اسم ننوشته بودم! مرا كه آقا خوب نمى‏شناخت!

 از اينكه اولياء خدا يعنى ائمّه اطهار (عليهم السلام) از درون آگاهند، همانطورى كه از برون شكّى نداشتم ولى در آن زمان هر چه به خودم فشار آوردم كه چه شده كه آقا بدون اينكه از بنده بپرسد، اين چنين بى‏پرده و بدون ترديد با بنده صحبت فرمود فكر كردم شايد آن وقت كه اين نامه را مى‏نوشتم كسى بوده و به آقا گفته است ولى غير از خدا هيچ كس از قضيّه اطّلاعى نداشت.

 به هر حال به منزل آقا رفتم و آيت‏اللَّه مبلغى به بنده دادند كه وقتى به مصرف ازدواج رساندم، درست به اندازه خرج ازدواج به همان نوعى كه بستگان مى‏خواستند شد بدون كم و زياد و اين هم خودش عجيب بود.

 

 يك بار ديگر كه منزلم در خانه اجاره‏اى واقع در سعدى بود و صاحبخانه مقدارى پول به عنوان وديعه خواسته بود و آقا پول وديعه صاحبخانه را دادند و فرمودند پس از اينكه اجاره تمام شد و خواستى بلند شوى پول را بياور.

 حدود شش ماه در آن منزل بوديم كه استاد بزرگوارمان حضرت حجّت‏الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيّد محمّد هاشم دستغيب دامة بركاته كاروانى ترتيب دادند و طلاب را به مشهد الرّضا (عليه السلام) بردند. بنده كه خانواده‏ام در شيراز بود و نتوانسته بودم همراه كاروان بروم، خيلى برايم درد آور بود زيرا تا آن روز موفّق نشده بودم به زيارت حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السلام) بروم و پول كافى نداشتم كه با خانواده‏ام بروم لذا مأيوس بودم و ناراحت. همان روزها بود كه كم‏كم مدّت اجاره خانه تمام مى‏شد، يك روز مبلغ مذكور را برداشتم و همراه پدرم كه به ديدن ما آمده بود به منزل حضرت آقا رفتيم؛ پس از سلام و اظهار ارادت، ابتدا ايشان فرمودند به مشهد برويد و اينقدر نگران نباشيد و نمى‏خواهد پول را پس بدهيد بلكه به مصرف زيارت برسانيد.

 خواستم عرض كنم من از موضوع پول چيزى اظهار نكردم، ولى ابّهت آقا مانع شد و پيوسته فكر مى‏كردم اين چه جريانى بود كه من پيش از آنكه اظهار كنم آيت‏اللَّه بدون هيچ ترديدى فرمودند: نمى‏خواهد پول را پس بدهيد به مصرف مشهد برسانيد.

 در آن سال به مشهد مشرّف شدم و دانستم كه مسأله بالاتر از اينها است كه فكر ما گنجايش آن را داشته باشد.

 

 اخلاق اسلامى را با عمل به مردم مى‏آموخت

 داستانى را كه حضرت حجّت‏الاسلام آقاى سيّد مهدى امام جمارانى نقل نمودند به مناسبت «اخلاق اسلامى » در اينجا نقل مى‏كنم.

 ايشان فرمودند: يك نفر از كمونيستهاى هفت آتشه كه در رژيم گذشته محكوم به حبس ابد شده بود و مدّتى هم با من زندانى بود مى‏گفت: من از ميان شما اهل علم تنها به يك نفر ارادت فوق‏العاده‏اى دارم و آن شخص آقاى دستغيب شيرازى است.

 پرسيدم تو را با ايشان چكار؟ و چگونه به ايشان ارادت پيدا كردى؟ گفت: در زندان انفرادى روى سكوى مخصوص استراحت زندانى خوابيده بودم نيمه‏هاى شب بود ناگهان درب زندان باز شد، سيّد پيرمرد كوتاه قد لاغر اندامى را وارد كردند. من سرم را بالا كرده بودم تا ديدم يك نفر عمّامه سر وارد شد، سرم را زير لحاف كردم و دوباره خوابيدم.

 قبل از ادامه صحبت اين شخص، لازم است دو نكته يادآورى شود. اوّل: از بس زندانها پر شده بود زندان انفرادى مستقل نداشتند لذا دو نفر را در يك سلّول يك نفرى جا داده بودند ديگر آنكه عمداً آن بزرگوار را در اين سلّول آورده بودند كه با يك نفر كمونيست بى‏دين هرزه بى‏ادب هم زندانى باشد تا بيشتر شكنجه روحى ببيند و از اين برخورد نخستين او نيز وضعش روشن مى‏گردد.

 نزديكى‏هاى آفتاب بود حس كردم دستى به آرامى مرا نوازش مى‏دهد؛ چشم باز كردم سيّد پيرمرد سلام كرد و با زبانى خوش گفت: آقاى عزيز نمازتان ممكن است قضاء شود.

 من با تندى و پرخاش گفتم من كمونيست هستم و نماز نمى‏خوانم. آن بزرگوار فرمود: پس خيلى ببخشيد، من معذرت مى‏خواهم شما را بدخواب كردم مرا عفو كنيد.

 من دوباره خوابيدم، پس از بيدار شدن مجدّداً آن بزرگوار از من سخت معذرت خواست به قسمى كه من از تندى‏هايم پشيمان شدم و گفتم آقا مانعى ندارد و حالا چون شما مسن هستيد روى سكو بياييد و من پايين مى‏روم. ايشان نپذيرفت و گفت نه، شما سابقه دار هستيد خيلى پيش از من زندانى شده‏ايد و زحمت بيشترى متحمّل گرديده‏ايد حقّ شما است كه آنجا بمانيد. و خلاصه با اصرار تمام جاى بهتر را از من نپذيرفت و روى زمين ماند. مدّتى كه با هم در يك سلّول بوديم، من سخت شيفته اخلاق اين مرد بزرگ شدم و ارادت خاصّى به ايشان پيدا كردم.

 

 داستانى از جناب حاج محمّد سودبخش

 عجيبه‏اى آقاى حاج محمّد سودبخش از دو روز قبل از شهادت آن بزرگوار و يارانش نقل مى‏نمايد: سلام و درود بى‏پايان به روان پاك شهيد محمّدرضا عبداللّهى كه دلى پاك و ضميرى روشن داشت وقتى مطلبى رإ تعريف مى‏كرد و يا در مسافرتها خوابى را به حضور حضرت آيت‏اللَّه شهيد بزرگوار بازگو مى‏كرد ايشان هم با دقّت به صحبت او گوش مى‏دادند.

 روز چهارشنبه 1360/9/18 يعنى دو روز قبل از واقعه جانگداز به اتّفاق ايشان حسب معمول خدمت آقا بوديم درب منزل مثل هميشه شلوغ و پر سر و صدا بود و شكايات متفرّقه را به دفتر ايشان مى‏دادند. اذان ظهر گفته شد حضرت آيت‏اللَّه دستغيب نماز ظهر را شروع كردند در ركعت سوّم اشتباه كردند و شروع به خواندن تشهّد كردند، بلافاصله متوجّه شدند و بلند شدند و ركعت چهارم را خواندند پس از نماز و سجده سهو با حالت پريشان در حالى كه رنگ صورتشان مانند گچ سفيد شده بود پاسدار شهيد جبّارى(از همراهان شهید، شهید آیت الله دستغیب) را صدا زدند در حالى كه صدايشان كاملاً مرتعش و لرزان بود فرمودند مگر اينجا كلانترى يا دادگسترى است چه خبر است مگر موقع نماز نيست؟

 بنده در اين وقت شهيد عبداللّهى را ديدم كه بسيار برافروخته و شديداً ناراحت بود. آقا نماز عصر را خواندند، پس از خاتمه نماز دست گرم و پر محبّت آن پدر عزيز را بوسيدم و از حضورشان مرخّص شديم. به مجرّدى كه از منزل بيرون آمديم شهيد عبداللّهى مرحوم با همان حالت برافروخته چندين بار گفت خدا به خير بگذراند و ادامه داد از زمانى كه با اين بزرگوار آشنا شده‏ام چند بار ايشان در نماز اشتباه كردند و هر بار مصيبتى بزرگ پيش آمده.

 يك مرتبه در سال 1342 كه ايشان در نماز اشتباه كردند بعد از دو روز خبر دستگير حضرت آيت‏اللَّه خمينى رسيد.

 مرتبه ديگر پس از دو روز خبر فوت حضرت آيت‏اللَّه حكيم رسيد، اين بار خدا به خير بگذراند. در راه كه مى‏رفتيم بيشتر از همين مقوله صحبت مى‏كرديم تا اينكه پس از دو روز جريان هولناك و اسفبار شهادت آيت‏اللَّه دستغيب پيش آمد و عبداللّهى را نيز با همراهان آقا در كام مرگ و شهادت فرو برد، خدايشان رحمت بى‏پايان فرستد و درجاتشان را عالى گرداند.

 

 ماجراى سهم سادات

 آقاى خدارحم صادقى از اهالى كازرون راجع به شهيد چنين مى‏گويد:

 دامادم كه پسر عمويم نيز مى‏شود آقاى محمّدباقر صادقى كازرونى فرزند عمويم آقاى حاج عبّاس صادقى سال گذشته كه عمويم به حجّ مشرّف شد مبلغ سى هزار تومان به فرزندش كه داماد من است داد و به او گفته بود اين وجه براى خودت ولى خمس آن را نداده‏ام بپرداز. امّا آقاى محمّدباقر صادقى كازرونى چون سرگرم ساختن خانه بود و به آن وجه نياز مبرمى داشت همه آن را صرف ساختمان نمود تا بعداً شش هزار تومان خمس آن را بپردازد. چند شب قبل مرحوم شهيد آيت‏اللَّه را به خواب مى‏بيند در حالى كه ميخهاى بزرگى را به ديوار مى‏زند و با كلنگ به آن مى‏كوبد تا ديوار را خراب كند وقتى آقا محمّدباقر اعتراض مى‏كند كه حضرت آقا اين چه كارى است مى‏كنيد؟ مى‏فرمايد: مقدار شش هزار تومان من در اين ديوار است.

 

 احياء مسجد جامع، اقدام اساسى

 در بازگشت به ايران با استقبال شديد همشهريان روبرو مى‏شوند. مردم با شناختى كه از ايشان داشته و مشتاق عالمى عامل و زاهدى وارسته بودند، با هيجان عمومى تصميم به احياء و تجديد بناى مسجد جامع عتيق كه يك پارچه جز عمارت وسطى به صورت انبوه نخاله در آمده بود مى‏گيرند. با صرف ميليونها تومان پول آن روز و نيروى انسانى زياد مسجد جامع را به صورت فعلى در مى‏آورند.

 خود آن مرحوم مانند يك نفر عمله مشغول كلنگ زنى و خاكبردارى مى‏شود و با اين كار ديگران را تحريك و بر سر شوق مى‏آورد به قسمى كه با همكارى دستجمعى كارى كه ظرف يك هفته با صرف بودجه هنگفتى توسّط كارگر انجام مى‏گرفت؛ در روز جمعه رايگان توسّط مردم تمام مى‏شد.

 مأمور گزارشگر ساواك در اين باره مى‏گويد: «... آيت‏اللَّه دستغيب كه امام جماعت مسجد عتيق است، وقتى كه اين مسجد خراب بود، او شخصاً در آغاز امر مانند يك عمله در خاكبردارى مسجد اقدام و سپس با كمك اهالى آن راتعمير كردند».

 

 التفات به ارتش و سپاه پاسداران

 وضع به هم ريخته ارتش را در اوايل انقلاب همه مى‏دانيم. آن شهيد با ضعف مزاج و نقاهت، به همه سربازخانه‏ها سركشى مى‏كرد و با آنان سخن مى‏گفت و به اظهار بعضى از افسران و فرماندهان، با خدمات اين مرد بزرگ، ارتش در منطقه فارس دوباره انسجام خودش را به زودى يافت.

 نسبت به سپاه پاسداران انقلاب علاقه وافرى داشت مرتّباً از آنان ديدار مى‏كرد و تأييدشان مى‏نمود و راستى سپاهيان نيز او را پدرى مهربان براى خود مى‏دانستند و به او عشق مى‏ورزيدند و ديديم كه چندين نفر از آنان نيز همراهش شربت گواراى شهادت را نوشيدند.

 در بعض برنامه‏هاى شهربانى در خدمتش بودم، گاهى در مراسم صبحگاهى آنان شركت مى‏كرد و برايشان سخن مى‏گفت و گاهى هنگام ظهر در جمعشان حضور مى‏يافت و نماز جماعت را به امامتش اقامه مى‏نمودند و راستى شگفت است با اين همه اشتغالات، چگونه از همراهى و همگامى با قواى انتظامى و نظامى غفلت نمى‏ورزيد و شأنى براى خودش قائل نبود كه ديگر مثلاً سزاوار من نيست و من بالاتر از اين مطالب هستم.

 

 من أطاعَ الخميني فقد أطاع اللَّه

 شهيد بزرگوار، حضرت آيت‏اللَّه دستغيب (قدّس سرّه) چنان عظمت وجودى حضرت امام و اتصال ايشان به مبدأ وحى را دريافته بود كه اطاعت از ايشان را همان اطاعت از خداوند سبحان مى‏دانست و سرپيچى از فرمان امام را نافرمانى خداى تعالى. او عارفانه مى‏گفت: «من اطاع الخمينى فقد اطاع اللَّه» و بنا بر همين اعتقاد از همان آغاز نهضت اسلامى تا پايان عمر همواره پشت سر ايشان حركت مى‏كرد و از نظر خاص و عام سخت‏ترين مدافع ولايت فقيه بود.

 در ماجراى وقايع خرداد 1342، آنقدر به مقاومت ادامه داد تا بالاخره هنگامى كه از طرف دستگاه مأمورين رده بالا و افسران عاليرتبه به شيراز آمدند و خواستند با ايشان ملاقات كنند، حاضر نشد و فرمود هرچه آقايان قم بگويند، حرف ما هم همان است. رئيس ساواك وقت سرلشگر پاكروان مستقيماً به شيراز آمد، امّا شهيد دستغيب او را نپذيرفت. پاكروان پيغام فرستاد كه غرض شما از اين هياهو و سر و صدا چيست؟ بياييد بنشينيد، تفاهم كنيد. ايشان فرمود: برويد قم و با امام امت تفاهم كنيد. ما پيرو ايشان هستيم هرچه بفرمايند ما هم اطاعت مى‏كنيم.

 شهيد دستغيب (قدّس سرّه) معتقد بود كه مسئله امام، مسئله شخص ساده‏اى نيست كه انسان فكر كند حالا ايشان يك مرجعى هست كه حرفى مى‏زند و ما هم بايد انجام دهيم. مسئله خيلى بالاتر از اينهاست. در بسيارى از مسائلى كه ما خدمت امام مى‏رفتيم اصلاً مسائلى كه امام مى‏گفت احساسمان اين بود كه امام شايد از خودش نيست كه اين حرفها را مى‏گويد و چيزهايى بود كه فوق تصور بوده، در بسيارى از جزئيات كه امام را در جريان نگذاشته بوديم حرفى كه مى‏زد تطبيق داشت با طرح نظامى كه طرح كرده بوديم.

 ايشان همانقدر كه نسبت به مقام امامت و رهبرى تولّى داشت، در رابطه با هر عنصرى كه در جهت خلاف امام بود، بشدّت تبرّى مى‏ورزيد. چنانكه خود مى‏فرمود: «هنگامى كه در مجلس خبرگان قانون اساسى ديدم بنى صدر خبيث در رابطه با ولايت فقيه كه اساس نظام الهى جمهورى اسلامى است، آن هتاكى‏ها رانمود، بر خود واجب دانستم به دفاع از ولايت فقيه برخيزم و مطالبى را از تريبون مجلس بيان نمايم». نمونه ديگرى از تبرّى وى، تنفر شديد از گروه گرايى و گروهكها بودكه همواره در سخنانش آنها را نصيحت مى‏فرمود و به تبعيت از حق فرا مى‏خواند.

 همسر شهيد در مورد علاقه و ارادت ايشان به حضرت امام مى‏گويد: «هرگاه حاج آقا با امام امّت ديدار داشتند، در بازگشت بيش از حد خوشحال و شاداب بودند. هميشه خودشان را موظف مى‏دانستند كه اخبار راديو و تلويزيون و بخصوص صحبتهاى امام امّت را گوش كنند و يادداشت نمايند. ايشان در سخنرانى‏هاى خود صحبتهاى امام را محور سخنرانى قرار مى‏دادند».

 هنگامى كه به محضر امام شرفياب مى‏گرديد، همچون عبدى در مقابل مولايش و عاشقى در برابر معشوقش به زمين مى‏نشست و در يكى از ملاقاتها با امام فرموده بود: «در محضر امام مرا ياراى سخن گفتن نيست، لذا بايستى مطالب لازم را خلاصه و فشرده كنم». هم او بود كه خطاب به يكى از نمايندگان مردم شيراز در مجلس اظهار داشت: «پسر جان! بايد باورت بيايد كه حضرت امام (قدّس سرّه) نايب امام زمان(عج) است. تصور كن با امام زمان چگونه بايد رفتار كرد؟ احترام به امام، احترام به امام‏زمان(عج) است. احترام به امام زمان، احترام به خداوند متعال است. مى‏خواهى عزّت پيدا كنى، عزّت در تبعيت از امام است». جمله معروف «بى عشق خمينى تنوان عاشق مهدى شد» نيز از همين شهيد است. در اواخر عمر ايشان طورى شده بود كه وقتى صحبتى از امام به ميان مى‏آمد، چندين بار پشت سر هم مى‏گفت، امام، امام، امام، چه امامى و سپس آهى مى‏كشيد مثل اينكه آن چيزى را كه از امام يافته بود، نمى‏توانست بيان كند. هيچگاه اسم امام را تنها نمى‏برد و اظهار مى‏داشت كه پيروى از ايشان باعث افتخار من است. او اين اطاعت را قولاً و عملاً نشان مى‏داد و هرگز ديده نشد كه در برابر امام و فرامينش و يا دولتى كه مورد تأييد حضرت امام باشد، به اجتهاد به رأى و استنباط خويش استناد جويد.

 به تعبير رهبر كبير انقلاب او متعهد به اسلام و جمهورى اسلامى بود و تا روزهاى آخر عمرش چه در خطبه‏ها، چه در سخنرانيها و چه در مصاحبه‏ها و چه در مقالاتى كه مى‏نوشت وظيفه خود، اجتماع و گويندگان را در تقويت ولايت فقيه مى‏دانست و مى‏گفت اگر مى‏خواهيد به رژيم طاغوتى برنگرديد بايد ولايت فقيه را تقويت كنيد. حكومت اللَّه به پرچمدارى ولايت فقيه است. حضرت امام ايشان را از مفاخر اسلام مى‏دانست.

 

 امامت جمعه و نمايندگى امام (قدّس سرّه) در فارس

 در نخستين هفته پس از اقامه نماز جمعه در تهران زمزمه درخواست برپا شدن نماز جمعه در شيراز برخاست و با مراجعه مكرّر به ايشان، فرمود چون نماز جمعه از مناصب خاصّ است، اختيارش به دست ولىّ امر است كه فعلاً امام خمينى است. اگر ايشان دستور بفرمايند مانعى ندارد.

 لذا به فاصله دو سه روز طومارى به طول هشتاد متر از امضاء اهالى خدمت امام (قدّس سرّه) به قم فرستاده شد و ايشان بلافاصله حكم امامت جمعه را با دست خطّ مبارك خويش  بدین شرح برايشان فرستادند:

بسمه تعالی

خدمت حضرت مستطاب حجه الاسلام و المسلمین آقای حاج سید عبدالحسین دستغیب دامت برکاته

مرقوم محترم که حاکی از صحت مزاج شریف بود واصل گردید طوماری هم از اهالی محترم شیراز  بوسیله حامل نامه رسید که خواستار شده بودند جنابعالی دعوت آقایان را جهت اقامه نماز جمعه بپذیرید و بدین ترتیب مناسب است جنابعالی اقدام فرموده و نماز جمعه را در شیراز بخوانید. از خدای تعالی ادامه توفیقات و سلامتی آنجناب را خواستارم والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

بتاریخ ششم رمضان المبارک 99

روح الله الموسوی الخمینی

 

 راستى كه تحوّل عميقى به بركت اقامه نماز جمعه در سراسر كشور و از آن جمله خطّه فارس پيدا شد و شكّى نيست قسمت معظم دوام انقلاب و پيروزى جمهورى اسلامى، مرهون اقامه اين شعار بزرگ اسلامى است.

 

 اهتمام به مسأله ولايت فقيه

 آن بزرگوار بر اين عقيده بود كه اساس جمهورى اسلامى و حكومت «اللَّه» بر پايه ولايت فقيه است و بايد با تمام قوا اين مطلب را پى‏ريزى كرد تا بنيان استوارى بر آن قرار گيرد.

 در كمترين خطبه‏اى است كه به اين مسأله پافشارى نكند و در كمترين سخنرانى در ارگانها و مجالس رسمى و غير رسمى يا در ديدار با انجمن‏ها و جمعيّت‏هايى كه از اطراف يا خود شيراز به ملاقاتش مى‏آمدند يادآور نشود.

 

 اطاعت رهبر، اطاعت اللَّه است

 مظهر ولايت فقيه را در شخص امام خمينى (قدّس سرّه) مى‏دانست و اين جمله‏اش را بر ديوارها مى‏بينيم كه از قولش نوشته‏اند:

«من اطاع الخمينى فقد اطاع اللّه».

 هر كس از امام خمينى اطاعت كند، اطاعت خداوند را كرده است.

 راستى عقيده‏اش اين بود و به طلاب و ديگران نيز سفارش مى‏نمود اين معنى را بايد به همگان برسانيد و بر آن ثابت قدم بمانيد تا انشاءاللّه اين جمهورى اسلامى به قيام مهدى (عليه السلام) منتقل گردد.

 

 حكومت اسلامى به رهبرى فقيه عادل مى‏شود

 در تحليل‏هايى كه از جمهورى اسلامى و قانون اساسى آن مى‏نمود مى‏فرمود: حكومت وقتى اسلامى مى‏شود كه در رأس آن نايب امام عصر (عليه السلام) و در اين زمان امام خمينى در رأس قواى سه‏گانه مقنّنه و قضائيّه و مجريّه باشد.

 رئيس جمهور وقتى اسلامى مى‏شود كه تأييد رهبرى را به دنبال داشته باشد وگرنه طاغوتى است. فرماندهى كلّ قوا بايد به دست فقيه عادل و رهبر باشد و همچنين رئيس ديوان عالى كشور عاليترين مرجع قضايى بايد به انتخاب رهبر باشد تا قُضّات زير دستش نيز اسلامى شوند.

 قوانين مجلس نيز بايد به تصويب شوراى نگهبان كه منتخبين او هستند برسد تا اسلامى باشد.

 اين حقايق را با بيانات رسا در ذهنها فرو مى‏كرد و مردم را با حكومت «اللّه» آشنا مى‏ساخت.

 

 روحانى نماها را در معارضه با رهبر رسوا ساخت

 درباره شرايط رهبرى زياد تأكيد مى‏كرد كه تنها فقاهت نيست بلكه عدالت و بيش از آن، نداشتن هواى نفس و حبّ رياست نيز شرط است.

 مخصوصاً وقتى خرابكاريهاى حزب به اصطلاح خلق مسلمان شروع شد و در قم و تبريز دست به جناياتى زدند، دو سه هفته خطبه‏هايش را بر روى شرايط رهبرى و وحدت مقام رهبرى متمركز كرد چون احساس نمود با اين سر و صداها ميخواهند مقام رهبرى تضعيف شود و به طور خلاصه پيش از افشاگريهاى اخير درباره بعضى روحانى نماها در سطح مرجعيّت، آن بزرگوار كوس رسوائيشان را نواخت و آنان را و هم‏دست‏هاى آنان را مفتضح گردانيد البتّه با نهايت عفّت كلام.

 

خدمات ارزنده و آثار جاودانه

 در سال 1321 شهيد دستغيب (قدّس سرّه) اقدام به تعمير مسجد جامع عتيق شيراز نمود كه از بناهاى قديمى بشمار مى‏رفت و بيش از هزار سال از تاريخ بنيان آن مى‏گذشت و به مرور ايّام رو به ويرانى مى‏رفت. وى با همّت عالى با يارى مؤمنين فارس چنان تعميرات اساسى انجام داد كه گويى آن مسجد به تازگى بنا شده است. مأمور گزارشگر ساواك در اين باره مى‏گويد: «... آيت‏اللَّه دستغيب كه امام جماعت مسجد عتيق است، وقتى كه اين مسجد خراب بود، او شخصاً در آغاز امر مانند يك عمله در خاكبردارى مسجد اقدام و سپس با كمك اهالى آن راتعمير كردند».

 با پيروزى انقلاب اسلامى، مدارس علميه قوام، هاشميه و آستانه در شيراز كه سالهاى متمادى توسط رژيم گذشته غصب و خالى از طلبه بود، تحت نظر ايشان در اختيار طلاب قرار داده شد كه اكنون توسط مدرسين برجسته و نمونه اداره مى‏شود. بيش از دهها مسجد و مدرسه و حوزه علميه از جمله مدرسه حكيم، مسجد الرّضا، مسجد المهدى، مسجد فرج آل رسول، مسجد امام حسين و مسجد روح اللَّه نيز توسط آن شهيد ساخته شد و هزاران متر زمين در اختيار مستضعفين قرار گرفت كه در اين زمينه مى‏توان به مجتمع على بن ابيطالب، شهرك شهيد دستغيب و مجتمع خاتم الانبياء اشاره كرد. وى همچنين كمكهاى شايستهاى به ساختمان بيش از 50 مسجد نموده است.

 

 تأسيس حوزه علميه در شيراز

 در ده دوازده سال آخر عمر آن مرحوم اهتمام فوق‏العاده‏اى به تأسيس و توسعه حوزه علميّه پيدا كرد. خودش مى‏فرمود: نسل قبل كوتاهى كردند و ما صدمه‏اش را مى‏خوريم اينكه كمبود روحانى مخصوصاً در منطقه فارس كاملاً محسوس است لذا دعوت عام كرد، تشويق نمود و عدّه‏اى جمع شدند و از الطاف الهى و با همكارى بعضى از بستگان و اساتيد محترم، مدرسه علميّه حكيم شروع به كار كرد و با گذشت چند سال مدرسه ديگر نيز افتتاح شد و با پيروزى انقلاب، مدارس قوام و هاشميّه نيز طلبه نشين گرديد. طولى نكشيد كه بيست و پنج نفر طلبه نخستين به دويست و پنجاه نفر رسيد.

 



 1- حاج شيخ محمّد كاظم شيرازى (رحمه اللَّه) مرجع وقت در حدود سال 1290 قمرى در شيراز متولد گرديد. در دوران تحصيل از محضر اساتيدى چون حاج شيخ حسنعلى تهرانى (رحمه اللَّه) و آيت‏اللَّه ميرزا محمد تقى‏شيرازى (رحمه اللَّه) كسب فيض نمود. ايشان در سال 1367 قمرى وفات يافت./ ر.ك: حسن مرسلوند، زندگينامه رجال و مشاهير ايران، ج4، ص153.

 2 - حضرت آيت‏اللَّه حاج سيد ابوالحسن اصفهانى (رحمه اللَّه) (1277 - 1365) مرجع وقت در يكى از مضافات اصفهان متولد گشت. در سال 1307 به عراق عزيمت نمود و نزد آخوند ملامحمد كاظم خراسانى (رحمه اللَّه) و ميرزا محمد تقى شيرازى (رحمه اللَّه) به تكميل تحصيلات پرداخت. پس از فوت مرحوم شريعت، رياست مطلقه اماميه به او منتهى و شهرتش به شرق و غرب عالم رسيد و مرجع كل گشت. از فضائل او همين بس كه توقيعى شريف از حضرت صاحب الامر (ارواحنا له الفداه) برايش صادر گرديد كه در آن وعده نصرت و يارى به كلمه«نحن ننصرك» فرموده بودند. وى داراى رساله عمليه‏اى به نام «صراط النّجاة» مى‏باشد و در انقلاب 1320 قمری عراق جزو رهبران جامعه شيعه بوده و يكبار نيز از عراق تبعيد گرديده است. / ر.ك: كوثر، ج1، ص308 / شيخ عباس قمى، مشاهير دانشمندان اسلام، ج4، ص375.

 3 - آيت‏اللَّه حاج سيد ميرزا آقا اصطهباناتى (رحمه اللَّه) از مراجع تقليد نجف بشمار مى‏رفت كه پس از فوت مرحوم آقا سيد ابوالحسن اصفهانى بسيارى از مردم فارس از ايشان تقليد مى‏كردند. وى به محقّق، مدقّق، متكلم، فقيه و جامعه معقول و منقول شهرت داشت و از جمله شاگردانش مرحووم آيت‏اللَّه نجفى مرعشى (قدّس سرّه) بوده است. ميرزا آقا اصطهباناتى (رحمه اللَّه) در يكى از حجرات صحن مطهر حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) مدفون مى‏باشد.

 4 - عارف نامى حضرت آيت‏اللَّه العظمى سيد على قاضى طباطبايى (قدّس سرّه) فرزند مرحوم سيد حسين، از اساتيد بزرگوار عرفان و معرفت الهى و صاحب مكاشفات و كرامات بسيار در 13 ذى الحجة 1285 قمری چشم به جهان گشود.

 5 - آقا ضياء الدين عراقى از علماى بزرگ نجف و از شاگردان آخوند ملا محمد كاظم خراسانى بود كه به حسن بيان شهرت داشت. وى يكى از مراجع تقليد بشمار مى‏رفت، در سال 1320 هجرى شمسى دار فانى را وداع گفت. / ر.ك: مهدى بامداد، شرح حال رجال ايران، ج6،ص125.

 6 _ آيت‏اللَّه سيّد محسن حكيم در سال 1264 هجرى شمسى در لبنان متولد شد. پدرش مرحوم سيّد مهدى حكيم از مراجع زمان خود بود. آيت‏اللَّه حكيم از 9 سالگى به تحصيل علوم اسلام پرداخت. محضر مراجع و مدرسين بزرگى همچون آقا ضياءالدين عراقى، حاج شيخ على باقر جواهرى را درك كرد و در درس ميرزا محمّد حسين نائينى حضور مى‏يافت و تلمّذ در محضر مرحوم سيد محمّد سعيد حبوبى را غنميت مى‏شمرد. پس از رحلت آيت‏اللَّه بروجردى در مقام مرجعيت تامّه شيعه سراسر عمر خود را صرف مبارزه با دشمنان اسلام و تبليغ دين نمود. از نهضت امام خمينى دفاع مى‏كرد و نامه‏هاى اعتراض‏آميزى به شاه مى‏نوشت. مرحوم آيت‏اللَّه حكيم همواره مورد اذيت و آزار بعثيان عراق و كومنيست‏هاى بغداد قرار مى‏گرفت و سرانجام در 27 / ربيع الأوّل / 1390 قمرى (1348 شمسی ) درگذشت.